X
تبلیغات
آب - بــــــــــــابــــــــــا
آب - بــــــــــــابــــــــــا
 
قالب وبلاگ

قرار بود یک پست دیگه داشته باشم و بعد برم که برم ؛ اونهم مصاحبه با دکتر زیباکلام بود که به تاخیر افتاد .  به نظرم نگذاشتن اون مصاحبه به خاطر مقدار بیش از حد ساسنور،  بهتر از گذاشتن هست  اما به جاش یک مصاحبه دیگه به جای پست آخر میگذارم و همه تون رو به خدا می سپارم.

مصاحبه با حجه الاسلام موسوی لاری / روزنامه آرمان ؛

با این لینک اگه دوست داشتید می تونید بخونید .

http://www.armandaily.ir/?NPN_Id=149&pageno=6

و البته اینهم لینک مصاحبه با دکتر صادق زیباکلام/ روزنامه اعتماد

شنبه 30 مهر 1391

http://etemadnewspaper.ir/Released/91-07-29/204.htm

فکر این موضوع که روزی از این وبلاگ خداحافظی کنم واقعا همواره دردآور بوده و در این مدت دوستان خوبی همراهی ام کرده اند که به دوستی تک تک شان افتخار می کنم .

در طول این مدت  گاهی وقفه می افتاد و گاهی می نوشتم و گاهی  حرفی برای گفتن نداشتم و گاهی هم می خواستم بنویسم اما میسر نمی شد و همین میسر نبودن ، شرایطی را پیش آورد که  فقط در روزنامه بنویسم اما حقیقت آن است که هرگاه در وبلاگ ننوشتم دلم به دنبال نوشتن بود و در فکر دوستان بودم .

در این مدت نوشتم ، با احترام به هر عقیده ای حتی مخالف تند و اینهم از شانس های خوب من بود که سیاسی نویس باشی و وبلاگت فیلتر نشود ، آنهم در فضایی که وبلاگ شعر فیلتر می شود . اینهم از مطایبه های نوشتن در ایران است .

کلام کوتاه ؛ فکر همه چیز را می کردم جز تعطیلی خود خواسته و اینکه قلمم را بر سر در وبلاگ آویزان کنم و بگویم یا حق و خدا نگهدار همگی تان .

....

تمام خاطره های کودکیمان

خاطره ای حتی

برای لبخندی ساختگی ندارند

دلمان می گیرد

از لبخندی که نمی زنیم

و سلامی که دیگر نخواهیم کرد .

می روم تا پایان خدانگهداری دیگر

و می ماند

نقاشی هایی که رنگ بر آنها نمانده است .

( فرهاد فرزاد )

[ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ] [ 18:3 ] [ farhad farzad ]

 اتاق مدرسه نظام که شد ساختمان موقت مجلس ، جمعیت وکلای در آن رفتند و خدا می داند صنیع الدوله چقدر به زحمت می افتاد تا به این جمعیت که همگی از ملاکین و خوانین و اصناف و شاهزادگان هم بودند بفهماند که آداب مجلس یعنی چه !

مجلسی که هنوز آیین نامه نداشت و برای اداره اش صنیع الدوله یاد می داد که وکلا  نباید خدم و حشم و قلیان با خود به مجلس بیاورند و احتشام السلطنه هم مامور شده بود تا در ذهن وکیلان فرو کند که در مجلس روی قالیچه و با تشکچه و بالشتی زیر دست نمی توان نشست و آداب مجلس جلوس بر صندلی است و نیز ، وکلا با صدای بلند هنگام احوال پرسی با یکدیگر تعارف نکنند و قبل از صحبت از رییس اجازه بگیرند و هر زمان که خواستند بحثی نکنند و بگذارند هر صحبتی و هر درخواستی به ترتیب و نظم باشد .

همین مجلس اول که حتی آداب نمی شناخت و تازه آداب دانی می آموخت در تاریخ سربلند است که استقلال داشت و با همین استقلال بود که هنوز حکم شاه خشک نشده بود با استقراض بیست کرور تومان از خارج برای مخارج دولت مخالفت کرد و همان ابتدا بانک ملی را از کیسه خودشان بنا کردند تا زیر منت بانک خارجی نباشند و کم نبودند زنان فقیری که طلاهای کوچک و اندک خود را می آوردند تا کمکی کرده باشند .

همین مجلس آداب ندان اما در خیال آزادی بود و به هر بی آدابی و بی اجازه رییس سخن گفتن توانست آصف الدوله حاکم خراسان که در کار فروش دختران ترکمانی بود را از مقامش عزل کند و کامران میرزا وزیر بی تدبیر جنگ و ظل السلطان حاکم خونریز اصفهان را هم به سرنوشت آصف الدوله دچار کند .

همین مجلس است که حاجی سید نصر الله نماینده ذاکرین و وعاظ در آن اولین نطق آزادی را می گفت : " باید طوری باشد که آزادی در نطق باشد تا هر کس هر چه می داند با استدلال بگوید ... ، البته هر مطلبی را منکر و مخالفی است ، اگر کسی حرفی بزند که به نظر اولیه منافی باشد ، مخالف مجلس و ملت قلمداد می شود و این مطلب موجب سلب امنیت و اطمینان است . " و آن سوتر چند صندلی دورتر حاج میرزا علی آقا مجتهد نماینده خراسان بود که تفسیرش را از حاکم و وزیر چنین گفت : " در سابق وزیر و حاکم یک معنی داشت و حالا معنی دیگر ، حالا وزیر و حاکم کسی را می گویند که قانون مجلس را به محض اینکه به او دادند اجرا کند . "

وقتی محمد علی شاه در تاجگذاری اش حتی یک نماینده هم دعوت نکرد ، مارلینگ سفیر انگلیس در نامه ای به لرد گری وزیر خارجه بریتانیا نوشت که"  ایران آمادگی حکومت مشروطه را هنوز ندارد و تا دو نسل دیگر هم هم آمادگی پیدا نخواهد کرد ."  انگلیس و روس شک نداشتند که این حکم هم به سان هزاران حکم دیگر اندکی بعد فراموش می شود .

مجلس دوم سخت در کار قانون انحصار نمک و مالیات بر وسایل نقلیه و تعرفه مخابرات و قبول و نکول بروات تجاری و قانون حمل اسلحه بود که ناگهان شاه شورید و رسید کار لیاخوف و مجلس و باغشاه و ... شد آنچه شد و نباید می شد ، پایان کار اما این نبود و چندی بعد همین پادشاه تبعید شد و تلاش همسرش ملکه جهان در نجف هم نتوانست او را باز گرداند و آن زمان بود که دوباره قصد بازگشت کرد و لشکر کشید و باز هم چیزی عایدش نشد و همان مستمری ماهانه اش هم قطع شد و احتمالا شاه نگون بخت در دل می گفت کاش همان گونه که وعده کرده بود قلما یدا قدما سرا و جهرا حامی اساس مشروطیت می ماند که نماند و این شد اولین گوشمالی تاریخ برای آنکه مجلس نمی خواست و گوشمال بعدی تاریخ نصیب رضا شاه شد و بعدترش محمد رضا شاه که آن دو هم مجلس نمی خواستند پس فرمایشی اش کردند چه آنکه رضاخان مجلس را آنجا فقط آنجا خواست که رای به انقراض قاجاریه بدهد و دیگر به دردش نخورد و خدایار خان نامی پر خشونت به نزد نمایندگان فرستاد تابه تهدید و تطمیع وکیلان را از تحصن بازدارد .

این مجلس در کار تصویب قانون تجارت بود و الغای القاب و قانون سجل احوال تبدیل بروج به ماه های فارسی اما به به اجباربه بررسی پایان قاجار نشست تا رضا-فرمانده کل قوا- را سر سلسله پهلوی کند ، مجلسی بود که چندان باج نمی داد و زمانی موتمن الملک رییسش ، رضا خان را از کار خشونتش در مجلس ترساند که " تو رسمیت نداری ، الان تکلیف تو را معلوم می کنم که تو از کجا رییس دولت شده ای " تا رضا خان دست و پایش را جمع کند و عذر خواهی کند و زمانی هم مصدق که می خواست نمایندگان را به مجلس بکشاند تا از قانون اساسی دفاع کنند می گفت که " آقا به توپچی و سرباز ده سال مواجب می دهند که یکروز شلیک کند ، اگر نکرد انجام وظیفه نکرده است ، به وکیل هم مواجب می دهند که یکروز به کار مملکت بخورد و از قانون دفاع کند ، اگر روزی بخواهند قانون را نقض کنند وکیلی که از دفاع خودداری کند در حکم همان توپچی است که انجام وظیفه نکرده است ." و عاقبت مجلس که کسی را جز رضا خان برای تامین امنیت نمی شناخت اعلام آغاز پهلوی کرد و چندتایی هم آنقدر تند رفتند که نشانش همان سیلی بهرامی به گوش مدرس به تحریک تدین شد ، سیلی ای که هم پایان قاجاریه شد و هم پایان جمهوریت !

از آن پس، مجلس ششم تا هفت مجلس بعد چنان فرمایشی شد که انگار اصلا نبود ، آنچنان که در همان مجلس ها نماینده ای طی چند سال وکالت وقتی پیشخدمت مجلس به بغل دستی او آب داده بود گفته بود " عافیت باشی " و این تنها حرف او در کل سال های وکالت بود ، مدرس هم در نقد تقلب مجلس ششم که حتی یک رای هم نیاورده بود می گفت : من خودم به خودم رای داده ام که ! پس همان یک رای من چه شد و چرا خوانده نشد ؟

پس از محمد علی شاه چند سالی بعد رضاشاه هم عاقبت خفه کردن صدای مردم و مجلس را دید و پیش از رفتن شعر " مرده بادا پادشاه صیفی کار بادمجان فروش " را هم از زبان گویندگان رادیوی بی بی سی فارسی شنید و همراه با راننده اش صادق خان انشاء رفت تا فروغی که شش سال پیشترش زن ریش دار خطاب شده بود اینبار به التماس و قسم رضاشاه قبل از رفتن به مجلس بیاید تا به قولش در حق فرزند شاه عمل کند ، فروغی حرف هایش را گفت و آخر هم خواست تا وکلا حرف هایشان را بگذارند برای بعد و عجب آنکه همان کسانی نپذیرفتند که تا صبحش به چاکری رضاشاه مفتخر بودند ؛ علی دشتی و آقا سید یعقوب انوار که علی دشتی می خواست اجازه خروج رضاشاه را از کشور لغو کند تا به جنایاتش برسند و تکلیف جواهرات سلطنتی را هم معلوم کنند که رضا شاه با خود برده است که محتشم السلطنه دستور ختم داد و چند روز بعد محمدعلی روشن از تماشاچیان مجلس که زمانی در حبس دوران رضاشاه بود وقتی صحبت فروغی درباره اشغال ایران تمام شد که " حوائجی دارند ، می آیند و می روند ، کاری به ما ندارند " سنگی به سوی فروغی انداخت و خشمگین از نخوردن سنگ ، به سویش رفت تا خفه اش کند ، کار مجلس سیزدهم تمام شد و محمد رضاشاه پادشاه دوم پهلوی شد و فروغی به خانه رفت تا همراه حبیب یغمایی شاهنامه تصحیح کند .

مجلس چهاردهم وقتی در سال بیست و دو افتتاح می شد که بزرگترین مژده اش برای مردم رای اول مصدق بود و نوید جلوس نمایندگان حقیقی مردم و همان آغاز کار با مخالفت با اعتبارنامه آن سید جیمبو – سید ضیا – که پس از بیست سال اقامت در خارج که بیشترش به کشاورزی در فلسطین گذشته بود شروع شد و با ممانعت از قرارداد گس-گلشاییان ادامه یافت و با مخالفت با ورود مستشار و لغو اختیارات میلسپو رییس امریکایی مالیه و غائله آذربایجان پایان یافت .

اگر نبود همین مجلس چهاردهم و پانزدهم سخت می شد گفت که وضع آذربایجان چه می شد آن زمان ، چه آنکه قوام هر چه می کرد باز نیازمند مجلس بود آخرکار ؛ او که ظرافت به خرج می داد و سیاست کاری می کرد و زمان می کشت به ضرر استالین و پیشه وری و هر لحظه دستوری می داد و ساعتی بعد بی اثرش می کرد و پای قراردادی امضایی می زد و استالین را به بازی می گرفت تا ارتش سرخش را از ایران خارج کند ، از آن سو استالین هم شادمان که امتیاز نفت شمال در دست اوست غافل از اینکه قوام هرچه گفت مشروط کرده بود به تایید مجلس و مجلس هم که از فترت درآمد قوام چندتایی سخن ناگفته گفت و یکی هم اینکه موضوع ملی است و از نمایندگان خواست هیچکدام از قراردادها را تایید نکند و آخرسر هم استالین نیروهایش را از ایران برد و امتیازی هم نگرفت و آذربایجان هم خودمختار نشد واین نمی شد مگر به همت و هوش قوام و البته یکدلی مجلسی که فرمایشی نبود .

سال ها بعد محمدرضاشاه در قضیه بحرین که بهای خرید اسلحه بودو ژاندرمری خلیج فارس ، وقتی تایید رفراندوم را مشروط کرد به تصویب مجلس  ، با لبخند انگلستان روبرو بود که می دانست مجلس را شاه و دربار چیده و تایید مجلس طنز بیهوده ای بیش نیست و آخر هم بحرین جدا شد و صدایی هم از کسی برنخاست و تنها صدا از فروهر با حزب ملت ایران بود که او هم در مجلس نبود و دیگری پزشک پور در مجلس بود که او هم آنقدر تنها بود که اثر نکرد .

آن زمان که محمدرضاشاه آنقدر جان نگرفته بود که جان مجلس را بگیرد ، مجلس پر بود از صدای ملت و حسین مکی هم نطق تاریخی و طولانی خود را تا ساعتی گذشته از بامداد می گفت و متن کار شده حسیبی و مستوفی را درباره نفت که تمام کرد پیام پیرمحمد احمد آبادی - مصدق – را هم به مجلسیان داد تا مجلس سراسر شور بشود و امید .

مجلس چهاردهم و پانزدهم و شانزدهم هم چنین بود و شاید اگر رزم آرا هم با سه گلوله خلیل طهماسبی کشته نمی شد باز بعید بود می توانست روی در روی آن مجلس بایستد ، باری نشان افتخار ملی شدن صنعت نفت هم پس از پنجاه سال ماند بر سینه مجلس شانزده .

اما بعد از شاه پدر و پیش از شاه پسر- رضا شاه  محمد رضاشاه - ، یکی دیگر هم به اشتباهی هرچند استراتژیک از قدرت مجلس کاست و تا پای انحلالش رفت که او هم عاقبت خوشی ندید و او همان مصدق بود که چند سالی جهان را به لرزه آورده بود و بعد از کودتا سه سالی در زندان ماند و ده سال آخر را در انزوای احمدآباد مدرسه ای ساخت و درمانگاهی و گاهی عرض جواب می نوشت درحاشیه "ماموریت برای وطنم "  که شاه نوشته بود .

کودتا که شد ماند غرامت نفت انگلستان و هر مجلس بعد از آن که آمد صدایی از مردم نداشت و در فکر خسارت شرکت نفت انگلیس بود و بالاخره تصویب شد 143 میلیون لیره ناقابل برابر با 400 میلیون دلار به انگلیس پرداخت شود و همان طرح نفتی پیش از کودتا با نام مستعار کنسرسیوم عینا اجرا شد که همچنان با مجلسی خالی از صدای ملت ، کماکان ببرند از کیسه ملت و جایزه مخالفان و دشمنان جبهه ملی و وکیلان درباری هم در مجلس بعد شد نمایندگی سنا تا جمال امامی و سید علی بهبهانی و حسن اکبر و سید حسن امامی و جواد بوشهری و ... از این به بعد قبل از نامشان لقب سناتور قرار بگیرد .

همین مجلس نوزدهم بود که قانون " از کجا آورده ای " در آن تصویب شد و این قانون به اینجا ختم شد که مردم نامش را بگذارند بر ایستگاه اتوبوسی کنار ساختمان بزرگ سرلشکر حاجعلی کیا فرمانده مهندسی ارتش که گویا از راه مقاطعه کاری های مشکوک ساخته بود .

قانون اساسی در سال های مجلس فرمایشی بارها تغییر کرد ، زمانی رضاشاه بر سر ازدواج محمد رضا و فوزیه خواهر ملک فاروق پادشاه مصر مجلس را واداشت تفسیری مطلوب  از ترکیب مادر ایرانی الاصل برای ولایتعهدی نوه اش بدهد و زمانی هم بر سر سن قانونی ولیعهد و انتخاب شهبانو نائب السلطنه عوض شد و عده ای سن را هجده می گفتند و عده ای نوزده و عده ای بیست و دو و بیست و پنج و عاقبت بیست  سال تصویب شد و کسی حتی کلامی از شرط لیاقت نگفت تا یک روز مجلس به این کار صرف شود به همین کار  و مجلسیان هم خوشحال که چنین تغییراتی در عصر آنها و در سایه همایونی رخ می دهد ؛ مجلسی که عبدالله ریاضی ، رییسش ، به این مباهات می کرد که تنها منویات ملوکانه را برآورده می کند ، منویاتی که یکی یافتن لقب برای پادشاه بود و " علم " کلی ادیب و ادبیاتی را مامور کرده بود به این کار و از این میان پیشنهاد رضا زاده شفق بر دل شاه نشست و لقب آریامهر انتخاب شد و آن هنگام که برای تصویب در مجلس خوانده می شد رضا علوی نماینده دانشگاهیان در کنگره آزاد مردان و آزاد زنان مخالفت کرد تا مجلس را دل ترک کند و آنگاه که گفت " مگر در شاه دوستی ما شک بوده که لقب آریامهر انتخاب شده ؟ آریامهر نور سرزمین آریاست و من پیشنهاد می کنم لقب جهان مهر انتخاب شود" عبدالله ریاضی نفس راحتی کشید و گفت این لقب پیش از این به تصویب دربار رسیده و نیازی به بحث اضافی ندارد !

تا انقلاب بیست و چهار مجلس آمد و رفت و محمدرضاشاه آنقدر زنده ماند تا بفهمد این مجلس واقعی مردم است که در راس امور است و هم ببیند سرنوشتش با آن پادشاه که مجلس را نمی خواست و توپ بست و آن یکی که فرمایشی اش کرد یکی است ؛ عاقبت ناخوش پادشاهانی که در خواب خوش رفتند که گفته اند :

" وقتی محمدبن طاهر حاکم خراسان در کاخ نیشابور خفته بود ، یکی از دوستداران او از را رسید و به دربان گفت با امیر کار دارم و کار فوری است . باید حضورا صحبت کنم ، دربان اجازه نداد و گفت فعلا امیر خواب است و نمی شود او را بیدار کرد ، آن شخص از در بیرون که می رفت سوار بر اسبش می شد و گفت : من رفتم ولی کسی می آید که امیر را از خواب بیدار کند ؛ احمدبن فضل راست می گفت که آمده بود خبر بدهد یعقوب لیث به پشت دروازه نیشابور رسیده اند و یعقوب چه زود شهر را گرفت

[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 2:13 ] [ farhad farzad ]



نه آن جوان دستفروش ليسانسه تونسي كه پس از مصادره بساط ميوه فروشي اش دست به خودسوزي زد و نه مردم تونس كه آرام آرام به جمعيت معترضان اضافه شدند تا حكومت بن علي سرنگون شود و نه مردم الجزاير كه پس از مردم تونس اعتراض كردند و نه مردم ميدان لولو و نه مردم ميدان التحرير احتمالاهيچ كدام در اين فكر نبودند كه نظم نوين جهاني چيست، اما آن زمان كه «كندي» نظم نوين جهاني را بر سر زبان ها مي انداخت، بي شك مي دانست كه چه در سرش مي گذرد و حدس مي زد كه اين كلمه دير يا زود چه غوغايي در جهان برپا خواهد كرد و تلاش مائو ها و بن علي ها و قذافي ها در به هم زدن اين دو اين دو كلمه و به حقيقت نپيوستن آن هيچ فايده اي نخواهد داشت؛ چه آنكه خود مائو در سال 1969 اعتراف كرد كه «ما اكنون منزوي هستيم و كسي خواهان ارتباط با ما نيست.» دو كلمه مائو با عنوان «خشن باش» كه زماني موتور حركت انقلاب فرهنگي چيني هاي آن دوران بود، هم در جايي چون ميدان (تيان – آن – من) به جنايت بدل مي شود تا مائو افراط گرايان چپ گرا را مقصر اصلي اين جريان بداند. مائو حتي زماني به جرالد فورد اعتراف مي كند «ما فقط قادر به شليك توپ هاي خالي و مقداري فحش و ناسزا هستيم»، اعترافي كه زماني گوش كسينجر هم با آن آشنا مي شود كه «چين هيچ جايي در بين قدرت هاي برتر ندارد؛ ما عقب افتاديم؛ ما آخر هستيم.» اعتراف هاي پي درپي مائو اثري در به جا گذاشتن نام نيكي از او نمي كند تا تاريخ لكه اي از نامش پاك كند كه البته ممكن نبود.
حتي كاسترو مائو را يك تكه كثافت خواند و به چين نرفت و شايد چريك هاي راه درخشان پرو (1980) كه چهار سال پس از مرگ مائو تازه او را كشف كرده بودند، آخرين جنبشي بود كه به الگوي كسي چون مائو تشكيل مي شد.
 مائو حتي خواست با موبوتو ديدار كند و به زيير رفت و صراحتا اعلام كرد «من شكست خورده ام.» تا پس از آن به موبوتو بگويد: واقعا خودتي؟ من چقدر هزينه كردم تا تو شكست بخوري و سرنگون شوي، حتي مي خواستم ترا بكشم.»
تلاش مائو براي آنكه مائوييسم را به جاي كمونيسم بنشاند، سرانجام بي نتيجه ماند تا او سال هاي آخر عمرش را با بيماري لوگريگ بگذراند، آن گونه كه عصب هاي حركتي بدنش يكي پس از ديگري از كار افتادند و اين مسير آخر زندگي مائو بود، مسيري كه ديكتاتورها از بيماري خود با خبر نمي شوند يا ديگران را از ترس با خبر نمي كنند.
نظم نوين جهاني با فرو ريختن ديوار برلين ادامه يافت، كندي با گفتن اين جمله كه من برليني هستم، آن هم به زبان آلماني قدرت آمريكا را به رخ مي كشيد و از آن سو يكي يكي ديكتاتورها سرنگون مي شدند تا نظم نوين جهاني بفهماند دنيا ديگر جايي براي ديكتاتورها ندارد.
سوموزاي در نيكاراگوئه، ماركوس در فيليپين، موبوتو در زيير، سالازار در پرتغال و فرانكو در اسپانيا يكي پس از ديگري سرنگون شدند، در اروپاي شرقي هم اوضاع چندان مناسب حال ديكتاتورها نبود، چائوشسكو كه موج اعتراضات كشورش را رها كرده بود تا به دعوت علي اكبر ولايتي به ايران بيايد، يك روز پس از بازگشتش به روماني سرنگون مي شود و در عرض چند ساعت پس از دستگيري اش به همراه زنش تير باران مي شود تا وزير امور خارجه ايران هم به مجلس كشيده مي شود، روزي كه براي دولت هاشمي رفسنجاني هم به گفته خودش به سختي گذشت.
همسر ماركوس در فيليپين بسيار تلاش كرد تا لكه ننگ سال هاي قدرت طلبي ماركوس را از دامان تاريخ پاك كند، آن گونه كه سال ها ثروت ديكتاتور فيليپين را در راه خيريه صرف كرد اما همچنان نام ماركوس در تاريخ جاي خود را حفظ كرد و اندكي جاي مناسب تر از ديگر ديكتاتورها نيافت.
ديگر دنياي دو قطبي جنگ سرد نبود آن گونه كه اخبار مسكو به بيرون درز نكند و كسي نداند جواني در روسيه در دهه 70 ميلادي در مينسك به جرم گيتار نواختن اعدام مي شود، دنيا ديگر بر نمي تافت كه مخالفان در زندان استالين باشند و يكي يكي عليه خود اعتراف كنند و از دادگاه فرمايشي كه حكم از پيش معلوم بود، اعدام خود را تقاضا كنند و كسي نداند در دنيا چه مي گذرد.   «حبيب بورقيبا» پدر استقلال تونس زماني گفته بود: «ما در شرق ناشنوايي را بيشتر دوست مي داريم و بيشتر مي پسنديم صداي تحولات جهان را نشنويم؛ چرا كه شنيدن ها به دنبال خود اعمالي را طلب مي كند كه برايمان سخت و جانفرساست.»
 گوشه هاي خون چكان آفريقا و آمريكاي لاتين و جنوبي و افغانستان پر از صداي موشك و عراق پر گلوله هم البته چيزي از نظم نوين جهاني نمي دانستند و احتمالاحتي نظريه هاي گسل تمدن ها را نخوانده بودند يا به دنبال آن نبودند اما چيزي كه حقيقت داشت، اين بود كه خانه هاي مردم شان در منطقه ناامن آوردگاه نظم نوين جهاني بود تا نيوتن گينگريچ سياستمدار جنجالي و نه بسيار محبوب كنگره آمريكا اعتراض كند كه هر كدام از 44 موشكي كه به دستور رييس جمهوري آمريكا بر سر عراق فرو مي ريزد، 5/1 ميليون دلار از جيب ماليات دهندگان آمريكا هزينه دارد و اين در حالي است كه ترميم هر يك از خرابي ها براي صدام بيش از 60 هزار دلار خرج بر نمي دارد اما اين نظم و به دست آوردن آن به هر روش چيزي نبود كه اعتراض گينگريچ هم بتواند جلوي آن را بگيرد.
صدام زنده ماند تا به چشم خود ببيند كه نظم جهاني با هيچ ديكتاتوري شوخي ندارد و مخفي شدن در زير زمين هاي وسيع كاخ هايش و گزارش هاي پوچ 10، 12 هزار صفحه اي اش در توضيح سلاح هاي كشتار جمعي عراق كه محتواي آن از گزارش 11 صفحه اي سازمان سيا كه وضعيت سلاح هاي عراق را شرح مي داد، كمتر بود، كمكي به او نكرد تا در نهايت سردار قادسيه را با خفت از زير زميني تنگ و پر از گرد و خاك بيرون بكشند تا اين گونه اعدام ديكتاتور بعدي هم معناي نظم نوين جهاني را تكميل تر كند.
اما عقب تر از صدام، فرانسه و هلند و بلژيك و ايتاليا و … درمي يافتند كه اكنون زمان ماندن و ديكتاتوري غيرمستقيم در كشورهاي ديگر نيست و هر كدام چه به سختي و آساني دست از مستعمره هايشان كشيدند.
الجزاير و ويتنام پرخون و دشوار و غم انگيز از فرانسه جدا مي شوند و البته هلندي ها هم به آساني قصد ترك كردن اندونزي را نداشتند و بلژيك آرام و رفاه طلب هم زماني كه به چالشي خون ريز با لومومبا كه در همان بلژيك تحصيل مي كرد، بر مي خورد كنگو را رها مي كند، ايتاليا هم اگر در جنگ شكست نمي خورد، اتيوپي به راحتي به استقلال نمي رسيد تا پس از آن موسوليني ديكتاتور ديگر و بزرگ ترين متحد آلمان در آييني بدون افتخار در حالي كه در لباس ارتش آمريكا در يك كاميون مخفي شده بود تا از ايتاليا بگريزد به دست چريك ها گرفتار مي شود و در جا تيرباران مي شود تا جنازه او و معشوقه اش كلارا پتاچي روز بعد در ميلان به دار آويخته شود.
فرو ريختن ديوار برلين و فرو پاشي دومينووار حكومت هاي كمونيستي شرق اروپا و اتحاد دو آلمان پس از هيتلر آن دو حرف را همچنان تكميل مي كرد.
هيتلر نيز دو روز پيش از خودكشي بعد از 13 سال زندگي عاشقانه با «اوا براون» رسما با او ازدواج مي كند تا نام خود را به وي ببخشد، اوا با كپسول زهر و هيتلر، آن بچه يتيم اتريشي كه سال ها بعد عقاب برچسگادن بود، با گلوله اي در مغزش به زندگي خودش خاتمه مي دهد و دستور مي دهد جسدش سوزانده شود تا به دست روباه – دشمن- نيفتد و اين احتمالاآخرين لذت يك ديكتاتور مي توانست باشد كه بيشتر سال هاي عمرش را در مقابله با دنياي آرام گذرانده بود. دنيا همچنان به پيش مي رود تا بياموزد به جهانيان كه از اين نسل ديكتاتورها تنها چند نفري مانده اند؛ از آن سو كاسترو كه همچنان كوبا را بر تن نحيف و لرزان خود پيش برد تا آن زمان كه نفسش بريد و كشورش را روي پيكر خسته تر برادرش رائول افكند اما همچنان حاضر نيست از سر راه نظم نوين جهاني كنار برود و هيچ گاه هم نتوانست اعتراف كند كه با كمك هاي چاوز در ونزوئلاسر پا مانده است اگرنه كه شيوه او و تكروي اش راهي به نظم جهاني نداشت و بيشتر مديون چاوز ماند، چاوزي كه خود يكي ديگر از بر هم زنندگان نظم نوين است كسي كه مخالفانش در داخل و خارج كم نيستند، در داخل دانشجوياني هستند كه آنها را «لوس چوموس» يا «بچه ها» لقب مي دهند. چاوز «گوايا براي» قرمز مي پوشد و در برنامه الو پرزيدنت حضور مي يابد تا رفتار پوپوليستي يك ديكتاتور به تمام معنا شود، در سخنراني سازمان ملل متحد هم ناگاه مي گويد كه بوي سولفور مي آيد و آن تعفن را به بوش نسبت مي دهد كه روز گذشته اش در آنجا سخنراني كرده است، چاوز حتي آنقدر در سخن وزير اسپانيا مي پرد كه خوان كارلوس شاه اسپانيا به او مي گويد «تو چرا خفه نمي شوي؟» حرفي كه پس از دانلود از يوتيوب در خود اسپانيا به عنوان زنگ موبايل بيش از نيم ميليون نفر تبديل مي شود. نسل آخر اين ديكتاتورها قذافي بود در كشوري ناشناخته در آفريقا كه مدتي مستعمره ايتاليا بود و پس از جنگ جهاني دوم مدت ها زير فرمان بريتانيا بود تا سال 1959 كه به استقلال مي رسد، قذافي ابتدا داعيه اتحاد عرب را داشت و سپس پا را فراتر نهاد و داعيه رهبري عرب را كرد، از آنجا بود كه سر رشته بسياري از ترورها به ليبي ختم شد و بيشتر چشم ها به اين افسر جوان دوخته شد، قذافي به تقليد از از كتاب قرمز مائو، كتاب سبزي را براي اداره ملت و كشورش نوشت غافل از آنكه كتاب قرمز به خود مائو هم وفا نكرده بود.
چشم اسفنديار حكومت هاي شبيه به ليبي حقوق بشر بود و بر هم زدن آرامش دنيا تا آنجا كه ريگان، قذافي را سگ هار و سگ ديوانه خاورميانه خطاب مي كرد، قذافي در داخل از محبوبيتش هزينه كرد و در خارج از كيسه اقتصاد خرج كرد تا اين گونه همه چيزش را به داو بگذارد.
هرچند ساركوزي در جهت منافع كشورش (همان سياستي كه زماني كسينجر در پيش گرفت) قذافي را در اليزه پذيرفت و از سوي ديگر كاندوليزا رايس به ديدار او رفت تا قذافي ادعا كند كه ريشه هاي آفريقايي اين سياه پوست را مي شناسد و او را به اسم كوچك (ليزي) صدا كرد تا ادعا كند كه با دنيا رابطه صميمانه دارد اما در نهايت اين ادعاها هم نتوانست سدي باشد در برابر نظم نوين جهاني تا كار او در نهايت به فرار به الجزاير و گوشه هاي نامعلوم ديگر بكشد و از فاصله كشورش را در دست شوراي انتقالي ببيند و بعد هم سرنوشتش به پل کنار خیابان پیوند بخورد و امان این را هم نیابد تا فرصتی بخواهد حتی برای ابراز ندامت  و اين احتمالاشبيه به همان سرنوشتي است كه چند ماه پيش از اين مصر و حسني مبارك به چشم ديدند، سرنوشت مردي كه از شرم الشيخ به دادگاهي در قاهره آورده شد تا ناباورانه در قفسي باشد و راهي جز آن نداشته باشد كه چهره اي مظلوم و بيمار از خود نشان دهد يا دادگاه را صالح نداند؛ ادعايي كه هر ديكتاتوري پس از گرفتاري احتمالابه زبان مي آورد و البته درماني بر دردشان نمي شود.
چه پيش از آنكه كندي از نظم نوين جهاني سخن بگويد و چه بعد از آن، جهان در مسيري به حركت مي شتافت كه درمي يافت راهي جز تغيير ندارد و تاريخ نيز آگاه مان كرد كه نه در جايي چون آلبانی ، جايي براي احمد زوغو وجود دارد و نه در جايي چون تونس جايي براي بن علي مانده است.
 تاريخ همچنان مي رود و جا را براي كساني چون (آن – سان – سوچي) فراخ مي كند و از آن سو درهايش را آهسته آهسته به روي قذافي ها و علي عبدالله صالح ها می بندد .
 تاريخ همچنان مي رود و با ما به جهان مي نگرد. 

----

پی نوشت :

معمولا عادت داشتم مطالبی رو که تو روزنامه های مختلف می نویسم تو وبلاگ هم بگذارم ، چون مدتی این وبلاگ تعطیل بود ( تقریبا 3 سال ) ، سعی کردم مطالبی رو که تو این مدت هم نوشتم یه جوری اینجا جا بدم!!

( آش کشک خاله شده !!)

این مطلب رو واسه روزنامه شرق نوشته بودم با این لینک :

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2359256

یا

http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/90/06/27/7

[ جمعه دهم شهریور 1391 ] [ 3:27 ] [ farhad farzad ]

1ـــ دهه 1970  ایندیریا گاندی در هند تلاش خود را می کرد تا شرایطی را پیش بیاورد که خبر های ناگوار مربوط به کشورش را از تیتر اول روزنامه ها خارج کند و تلاش های او هم زمانی جواب داد که فقر و بد نامی و مشکلات کشاورزان با زمین دارن و ... از صفحه اول روزنامه ها خارج شد و این شرایط تقریبا داشت به روندی بهتر می رسید که افراط و خشونت و  در نهایت ترور ایندیریا گاندی توسط سیک های  افراطی دوباره ، هندوستان را به تیتر اول رسانه ها تبدیل کرد .

2 ـــ هنگامی که دولت  ایمره ناگی  در مجارستان با مخالفت های مردمی روبرو شد ، مدتی نگذشت که یانوش کادار توانست با حمایت نیروهای پیمان ورشو دولت ِ  نـــاگی  را سرنگون کند و به قدرت برسد .

اولین اقدام یانوش کادار پس از قدرت، تلاش برای خارج کردن اسم مجارستان از صفحه نخست رسانه های دنیا بود . اعتقاد وی بر آن بود اگر کشوری چون مجارستان تیتر نخست باشد یعنی اوضاع این کشور غیر طبیعی ست و همین که از مجارستان خبری نباشد بهترین خبر است .

3 ـــ  مروری بر رسانه های جهان نشان می دهد که مثلا هرگاه خبری از کره شمالی در روزنامه ها درج شده احتمالا  همچنین خبری بوده که سرمربی فوتبال آن کشور پس از نتایج ضعیف جام جهانی برای تنبیه به کار در معدن فرستاده شده است و یا خانواده ای به دلیل پخت پیتزا بازداشت شده اند و یا چگونگی منع داشتن موبایل در آن کشور شرح داده می شود ؛ اگرنه خبری از پیشرفت این کشور در رسانه ها مطرح نیست .

ـــ نام آفریقای جنوبی اگر در مواردی جز  احوال و اوضاع نلسون ماندلا و یا یادآوری خاطره  مراسمی چون جام جهانی باشد معمولا خبر درگیری کشور محصور لسوتو با آفریقای جنوبی ست و یا مسئله ای شبیه شورش قبیله زولو که اجازه تردد آنها با نیزه در خیابان سلب شده است .

4 ـــ این مقدمه از آن جهت نوشته شد که با توجه به شرایط مختلف کشورها و نوع اخبار آنها ، ذهنمان کمی این سو برود و به خاطر بیاوریم اخبار ایران طی سال هایی که به  تیتر نخست رسانه های دنیا تبدیل شده چگونه بوده است :

از خبر انقلاب 1979 ( بهمن 1357 ) که زمانی ایران را به صفحه نخست روزنامه ها رساند ، سایر خبر ها موارد اینچنینی بوده اند :

اشغال سفارت خانه آمریکا و  گروگان گیری 444 روزه 52 کارمند سفارتخانه ، جنگ ایران و عراق  ، اعدام های دهه 60 ، عزل آیت الله منتظری ، رحلت آیت الله خمینی ،  تنش های هسته ای ، حادثه کوی دانشگاه ، آتش زدن سینما ، حادثه سوقصد به اتوبوس حامل نویسندگان در سفر ارمنستان ، قتل های زنجیره ای ، ادعای مدیریت جهان ، نفی هولوکاست ، رابطه با برخی گروهک های مظنون به تروریسم ، حوادث انتخابات 88 ، بازداشت اهالی قلم و سینما و روزنامه نگاران ، خشک شدن دریاچه ارومیه ، ، خشک شدن زاینده رود ، اوضاع نامناسب میدان نقش جهان و خروج آن از فهرست یونسکو ، از دست رفتن سهم ایران از دریاچه خزر ، اوضاع سوریه و حمایت ایران و ... و مواردی مشابه !

بعید می دانم برای تکثیر سلول های بنیادین و گوسفند شبیه سازی شده و جایگاه موسیقی سنتی ایرانی و ... حتی یکبار هم جایمان در صفحه نخست روزنامه ها بوده باشد .

شاید بهتر باشد به این گزینه هم کمی فکر کنیم که توجه رسانه های دنیا به ایران در سی و چند سال گذشته چندان به علت معرفی ایران و عظمت و شهرت ِ آن نبوده است چراکه اگر قرار است شهرت این کشورمحصول این اتفاقاتی از این دست باشد ، همان بهتر که گمنام بمانیم .

جامعه خوب جامعه ای است که اخبار ناگهانی و غالگیر کننده در آن نیست و بی شک رکورد ِ در اختیار داشتن  صدر اخبار رسانه های  جهان برای مدت طولانی با چنین شرایطی موقعیت خوبی را از ایران در چشم دنیا ترسیم نخواهد کرد .

تمایل به خبر سازی و تهدید این و آن و دخالت در اوضاع کشورهای دیگر و برای دنیا تعیین تکلیف کردن و در نهایت ، در کانون ِ خبر های ناگهانی بودن ، بهتر است آهسته آهسته پشت سر گذاشته شودو احتمالا تنها چاره ای که می تواند ما را از کانون اخباز ناگوار جهان خارج کند داشتن شرایط آرام و معمولی و بدون تنش است  تا شاید اخبار کشور محدود به دیدارهای رسمی روسای کشور با دیگر کشورها و اخبار سالم انتخاباتی و اجلاس کشور ها و ... بشود اگرنه بعید است بحران و درگیری و بازداشت نویسندگان و آتش زدن پرچم کشورها و مرگ بر این و آن گفتن ، بتواند چهره ای متمدن از ما نمایش بدهد .

[ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 19:6 ] [ farhad farzad ]

گویا بعد از فرار " سرلشگر آیرم " ، رئیس نظمیه رضا شاه ( که یکروز به بهانه گرفتن گلویش ، صدایش در نیامد و برای معالجه به آلمان رفت و البته نرسیده به آلمان صدایش باز شد )  ، داستان های فساد مالی اش در میان مردم پیچید و زبان به زبان می گشت .

آن زمان که آیرم رفته بود، رضا شاه از محمود جم - نخست وزیر - پرسید چرا مرا با خبر نکردید که فساد مالی آیرم چنین است؟ محمود جم هم پاسخ داد : قربان کسی جرات نداشت چیزی بگوید ، آیرم بر همه کس و همه چیز مسلط بود . رضا شاه گفت : جای حاجی خالی ( مقصود مخبر السلطنه ) ، اگر او بود ، یکروز که شرفیاب می شد ، می گفت مبارک است ، مبارک است و آنقدر می گفت مبارک است که من بپرسم چی مبارک است و بعد می گفت : پرده های جدید که فرمودید از آلمان خریده شد و من اینطور می فهمیدم آیرم به اسمِ کاخ سلطنتی پارچه هایی وارد کرده و کلی سود کرده !! وقتی رضاشاه این سخنان را برای محمود جم می گفت تمام روزنامه ها بسته شده بودند و خفقان و سانسور بر همه جا حاکم بود و رضاشاه حتی به فکرش هم نمی رسید برای دریافت خبر به جز مخبر السلطنه راه های دیگری هم هست و بیچاره مطبوعات ایران که از زمان کاغذِ اخبارِ میرزا صالح شیرازی و محمدشاه تا کنون نتوانستند به اندازه مخبر السلطنه باشند و اجازه ای به اندازه کاری که مخبر السلطنه می توانست انجام بدهد هم به آنها داده نشد !! بگذریم از مطبوعات قجری و پهلوی ، که این روزها هم دست کمی از آن وقت ها ندارد وهر دو یک نتیجه به دست می آورد هرچند شیوه متفاوت باشد ، شیوه آن روزها سانسور و توقیف بود و این روزها - به لطف دنیای مجازی - البته چون میسر نیست که تمام رسانه ها توقیف شود پس آنها را به جنجال می کشاند و در آن هیاهو کار خود را پیش می برد .

جنجالی که زمانی بر سر گرانی مرغ برپا می شود و زمانی با طرح اعطای هزار متر زمین به هر ایرانی و زمانی هم با طرح هر بچه، یک میلیون، و گاهی هم با مدرکی جعلی که از صندوق عقب خودروی شاه پیدا  شد و زمانی هم با طرح مزایده ماشین رئیس جمهور.

مدیرعامل بازداشت شده منطقه آزاد ارس –مقیمیان- اولین پیامی که از بازداشتگاه فرستاد، دروغ بودن داستان کشف اسناد از کیف شاه بود که با طراحی حمید بقایی صورت گرفته بود.

در هرکدام از این موارد ، جنجال رسانه ها آنقدر به  موارد فرعی می پردازد که اتفاق اصلی در آن هیاهو گم شود ،  کماآنکه قرار بود با طرح جعلی پیدا کردن مدارک جنگ جهانی دوم در صندوق عقب خودروی رولزرویس شاه ، اذهان عمومی و رسانه ای از تخلف های مدیریت وقت میراث فرهنگی و از سخنان جنجالی وی درباره ترکیه به سوی دیگر کشیده شود .

رئیس دولت نهم و دهم البته در دادن آدرس های انحرافی ظرافت بیشتری داشت و هر زمان مخالفان دولت ( چه اصولگرا و چه اصلاح طلب ) از تخلف مالی وسیع افراد نزدیک به دولت می گفتند ، محمود احمدی نژاد در یکی از سخنرانی ها به همین مسئله اشاره می کرد و از دانه درشت های مالی می گفت که اسم آنها در جیب من است و اگر مردم بخواهند آن را افشا می کنم و صد البته که این اسم ها هیچگاه افشا نشدند و  آدرس انحرافی او هم بعضی دانه درشت های حکومت بود و اینگونه هرکس گمان می کرد که تخلف مالی مربوط به نزدیکان هاشمی رفسنجانی است در حالیکه داستان چیز دیگری بود .

داستان به کار شعبده بازی می ماند که با یک دست حواس ها را پرت می کند و با دست دیگر کبوتر را غیب می کند ، کبوتری که گاه رحیمی و پرونده اختلاس بیمه بود و گاه محرابیان و پرونده سرقت طرح خانه امن و گاه 3000 میلیارد و بانک صادرات و گاهی هم استاندار تهران و ارتباط با اختلاس ها و گاهی زمین خواری های و برداشت های غیر قانونی و نجومی مدیران مناطق آزاد و ...

به هر جنجال رسانه ای شک کنید دوستان !

[ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 20:5 ] [ farhad farzad ]

زمانی نزدیک به انتخابات ریاست جمهوری دهم بود و شور و هیجان بین مردم و سیاست مدارها زیاد ، از اصول گرایان ، محمود احمدی نژاد می گفت آن موقع که هیچ ابزاری در اختیار نداشته و کسی او را نمی شناخته رئیس جمهور شده ، حالا که 4 سال ریاست جمهوری  کرده و همه او را می شناسند و این همه ابزار در اختیار دارد بسیار بعید است دوباره انتخاب نشود ، خب به هر حال هر چه کرد و هرچه شد پیش بینی اش درست از آب در آمد و شاید هم پیش بینی اش را درست از آب در آورد که هر چه بود چند سالی از آن گذشت و  ..  بیشتر هم به تلخی .

حجاریان و عبدی و باقی و ... از حضور بی قید و شرط خاتمی ناراضی بودند ؛ اعتقاد به خاتمیسم داشتند و به حضور دوباره  خاتمی ،  نه ،  و گروهی همچون احمد زیدآبادی و ادوار دانش آموختگان که عبدالله نوری گزینه مطلوبشان بود  به فکر تحریم افتادند ، هرچه شد جبهه باران و کمپین موج سوم تشکیل شد و دیگر اصلاح طلبان مثل محسن آرمین و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی سخت در تلاش شدند  تا روی محبوبیت خاتمی سرمایه گذاری مجدد کنند ؛ که این چنین هم کردند .  اما به ناگاه خاتمی آب یخی ریخت بر سر دلبستگان و کنار کشید تا میرحسین موسوی بعد از سالها از ساختمان بهشت پا بیرون بگذارد و قد علم کند به این دلیل که احساس خطر کرده بود از شیوه 4 سال پیش !

هرچه بود این داستان ، یک سر دلپذیر داشت و آن هم اینکه اصلاح طلب و اصولگرا در رقابت بودند .

حالا بعد از این چند سال گویا دوباره رقابتی در راه است ، اصول گرایی حقیقی تن نحیفی شده که بر شانه های توکلی و مطهری و لاریجانی و  ... در جا می زند و آن سو هم بازار افراط گرایی گرم ، که رسایی و کوچک زاده و حسینیان بر تنور آن می دمند و آن سو تَرَک هم اصلاح طلبان در تلاشند تا اقبال عمومی را بسنجند و هفته ای نیست که عکس یکی از اصلاح طلبان را بر صفحه اول روزنامه های چپ نبینیم ، روزی محمد علی نجفی و روزی احمد خرم و روزی هم عارف یا جهانگیری و خرازی و ...

خیلی ها این را به سردرگمی اصلاحات نسبت می دهند که هنوز گزینه شان معلوم نیست و از این شاخه به آن شاخه می پرند ، بگذریم از این که دلهره ای نیست که هرچقدر سلیقه ها مختلف باشد و همین کافی ست که وقت انتخاب سلیقه ها یکی باشد، اما فکر می کنید تلاش برای یافتن نگاهی واحد در پای صندوق ها صرفه ای دارد و آیا می شود به اصلاحات و اصلاح پذیری حکومت دل بست و با هم خواند :

چـــرخ برهـم زنم ار غیرمـــرادم گردد .... من نه آنم که زبونی کشد از چرخ فلک

یا باید صندوق رای را در این شرایط عبث ترین شی تزیینی حکومت تلقی کرد و زیر لب زمزمه کرد :

 از خــم  ابروی توام ، هیـچ گشایشی نشد ... وه  که دراین خیال کج ، عمر عزیز شد تلف
پی نوشت :
طرح ها از بزرگمهر حسین پور
[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 11:33 ] [ farhad farzad ]


احتمالا  از این به بعد هم چنان اسم خیابان وزرا را به نام همان خالد اسلامبولی خواهیم دید و  مقامات حکومت ایران هیچ اصراری برای برداشتن اسم خالد اسلامبولی از روی آن ندارند که این مسئله را باید در اصول اعتقادی حکومت ایران جستجو کرد ؛  همان اصولی که بر اساس آن  سرنوشت حسنی مبارک را در تنگنای قفس بیشتر می پسندد تا در اوج قدرت ، اصولی که بارها و بارها بر اساس آن تهران و قاهره چنگ و دندان کشیدند ؛ روزی دایر شدن سفارتخانه به نتیجه نمی رسید و روزی قاهره تهران را به تلاش برای تسلط بر منطقه از طریق اتحاد با حماس و حزب الله متهم می کرد روزی هم تهران ، قاهره را به مشارکت در محاصره فلسطینیان ساکن در نوار غزه از طریق نگشودن گذرگاه مرزی رفح متهم می کرد و زمانی هم پخش برنامه تلویزیونی " اعدام فرعون " درباره ترور سادات رابطه را بیشتر خصمانه می کرد و اینگونه بود که هنوز دلخوری رابطه این دو کشور به جا بود که غائله مصر آغاز شد و تهران هم حمایت کرد و بعد از چند ماهی اعتراض و ایستادگی مردم عاقبت حسنی مبارک در شرم الشیخ زندانی خانگی شد و چندی بعد هم محمد مرسی و احمد شفیق که تازه جواز حضور در انتخابات را گرفته بود در رقابتی نزدیک پیش رفتند تا در نهایت محمد مرسی سخنران میدان التحریر باشد و بی شک هیچ کشوری مانند حکومت ایران از سخنرانی محمد مرسی  در میدان التحریر  شادمان نشد و همین روزهاست که سفارت های دو کشور افتتاح شود و شاهد در آغوش کشیدن دو همتای مصری و تهرانی نیز خواهیم بود .

اما عجیب از فراموشکاری مردم مصر که چه ساده انفجارها و ترورهای  اخوان المسلمین را از یاد بردند و نیمی از آنها به این حزب اقبال نشان دادند و عجیب تر آنکه زمان ، چه بازی ها با اندیشه ها که نمی کند ؛ گذر زمانی که باعث شد اخوان المسلمین پوست بیاندزد  و محمد مرسی از دولت ائتلاافی سخن بگوید و پشتگرمی اش به آرای مردم و اینکه او رئیس جمهوری همه مصر است و نه فقط طرفدارانش و البته برای مردم مصر آرزو می کنم این سخنرانی محمد مرسی تنها یک ژست سیاسی و ادعای منفعلانه نباشد  !!

حالا باید مردم مصر بمانند و گذر تاریخ تا معلوم شود سال ها بعد این مردم از دست اخوان المسلمین فاتحه به قبر حسنی مبارک می فرستند و از جای خالی او یاد می کنند یا آنکه بعد از آنهمه تاریخ ترور و وحشت ، اخوان المسلمین خیراتی برای خود دست و پا می کند !!

[ شنبه دهم تیر 1391 ] [ 15:57 ] [ farhad farzad ]

ایران - آرزوی دموکراسی

بی شک هیچ کشوری مثل ایران این چنین انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را با دقت دنبال نمی کند ، هم مردم ایران و هم دولت و حکومت !

مردم ایران با سلیقه دموکرات خواهی و حکومت هم به گواه تاریخ با سلیقه جمهوری خواه همواره پی گیر انتخابات آمریکا بوده اند .

سلیقه دموکرات مردم ازآن جهت که همیشه دموکرات های آمریکا از کندی گرفته تا کارتر و اوباما ، حقوق بشر برایشان دغدغه اساسی بوده و همواره این جناح وقتی به پیروزی رسیده بودجه هایی برای رسیدگی به نقض حقوق بشر کنار گذاشته و طبیعی است حکومت ایران هیچگاه دل خوشی از این دغدغه آمریکایی ها نداشته باشد ، زمانی کارتر می شد تکرار کابوس کندی و زمانی کره خر دهاتی  و مردکه بادام زمینی فروش را از پهلوی ها لقب می گرفت . حکومت پهلوی هم مثل جمهوری اسلامی ، چشم اسفندیاری داشت به اسم حقوق بشر  و همین چشم اسفندیار بود و هست که سلیقه حکومت ایران را به جمهوری خواهی در آمریکا سوق می داد و سوق می دهد .

از سلیقه ایران و علاقه  ایرانیان به اوباما یا رامنی که بگذریم انتخابات آمریکا زمان زیادی می برد ، نه چون انتخابات ایران یک شبه برگزار می شود که اگر اوباما به خواب اصحاب کهف هم برود رسانه ها از تایم و نیویورک تایمز گرفته تا سی بی اس و سی ان ان و ... همچنان بیدارند و آمار دقیقه به دقیقه می دهند که مبادا سوراخی در عظیم ترین دموکراسی جهان پیدا شود ؛ این زمان علاوه بر تضمین صحت و سلامت انتخابات ، کارکردی مهم تر دارد و آن اینکه به رئیس جمهور اعلام می کند هنوز با آن که چند سالی تا پایان ریاست تو مانده اما به دور بعدی مطمئن نباش و کار درست را انجام بده !!

این مفهوم آزادی و دموکراسی برای کشورهایی مثل ایران همواره چیزی به شکل یک رویا بوده و دسترسی به آن آرزوی صد و خرده ای ساله از 1285 انقلاب مشروطه تا کنون بوده و حسرت بیشتر آنکه ،  احتمالا هیچ کشوری را در دنیا پیدا نمی کنید که بیش از 100 باشد برای دموکراسی مبارزه کند و هنوز آن را به دست نیاورده باشد و این بی شک غم انگیز ترین سابقه تاریخی ایران می تواند باشد !

این مقدمه را نوشتم تا از موخره کم کنم و به اینجا برسیم که پس از این همه سابقه و دیدن این همه تجربه ناکامی و آه و از دست رفتن آرزوها و نا امیدی ها حالا زمان یک ساله ای به انتخابات بعدی مانده و دوباره همان سنت دیرین رقابت خودم با خودم را که در مجلس های هفتم و هشتم و نهم هم دیدیم در انتخابات ریاست جمهوری بعدی قرار است باز هم ببینیم .

حالا گمان می کنید دولت فخیمه نهم و دهم به راحتی این میز و صندلی را رها می کند یا در اندیشه ی داستان دیگری است ؟

داستانی که چند وقتی است خود اصولگراها را هم به وحشت انداخته است و دیگر آنکه گمان می کنید در صد سال بعدی و بعد از 200 سال از انقلاب مشروطه آیا نسل های بعدی می توانند رنگی از دموکراسی را ببیند یا وبلاگ های نسل بعد هم همین گونه پر از حسرت آرزوهای بر دل مانده هستند ؟؟

[ جمعه بیست و ششم خرداد 1391 ] [ 16:29 ] [ farhad farzad ]



ناگفته هایی از پرونده هسته ای ایران به قلم  " حسن روحانی "  در کتاب  " امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای " نوشته شده و محمد قوچانی در 30 بند این کتاب را تحلیل کرده است ، بد نیست بند آخر از این 30 بند را با هم بخوانیم تا با میزان شناخت محمود احمدی نژاد از اصول دیپلماسی و مذاکرات بین المللی آشنا بشویم ؛ 16 مرداد 1384  شیخ حسن روحانی هنوز مسئولیت شورای امنیت ملی را بر عهده داشت  و قرار بود در تاریخ 18 مرداد جلسه اضطراری شورای حکام آژانس جهانی برگزار شود در فاصله این دو روز محمود احمدی نژاد با حسن روحانی دیدار می کند

بقیه ماجرا را از مهرنامه بخوانیم :

{ احمدی نژاد } علت جلسه را پرسید ، گفتم می خواهند مساله راه اندازی را بررسی کنند ، گفتند : آژانس حق ندارد چنین کند چون ما کار خلافی نکرده ایم ، خوب است با " البرادعی " تلفنی صحبت کنید . { به آقای احمدی نژاد } گفتم اینطور نیست که مدیرکل  همه کار باشد ، اعضای شورای حکام 35 کشور هستند که بر اساس گزارش مدیرکل تصمیم می گیرند .

بعد بحث شد که آژانس تحت نفوذ غرب است ، پرسیدند چرا تحت نفوذ آنهاست ، گفتم برای اینکه هم بودجه آژانس را می دهند و هم بر اکثر کشورهای عضو نفوذ دارند .

ایشان گفتند : هزینه های آژانس در سال چقدر است ؟

گفتم : نمی دانم ، مثلا چند صد میلیون دلار ، { آقای احمدی نژاد } گفتند همین الان به البرادعی زنگ بزنید و بگویید ما مخارج کل آژانس را می دهیم  !!!!!

گفتم : اولا آژانس نمی تواند بپذیرد چون  آژانس و بودجه آن مقرراتی دارد ، ثانیا ما هم چنین اختیار و حقی نداریم چون اگر بخواهیم کمک بلاعوض کنیم مجلس باید تصویب کند .

گفتند : من به شما می گویم  ، شما چه کار دارید ؟

گفتم : روش کاری من این طور نیست و من چنین کاری نمی کنم .

جلسه با تلخکامی تمام شد و روحانی با لاریجانی تماس گرفت و گفت ظاهرا باید زودتر دبیرخانه را تحویل بگیرید .

 

[ سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 ] [ 18:48 ] [ farhad farzad ]

حقیقتش نوشتن در فضای سو تفاهم این روزها جرات و حوصله می خواهد ؛ فضایی که هر صدایی مخالف است و بدتر از آن دشمن ، بعد از این مدت به هر وبلاگ قدیمی که سر زدم مهری به استناد قانون جرایم رایانه ای بر پیشانی اش داشت و صاحب مهر هم بی رحمانه سیاست و شعر و ترانه و خاطرات را با همان سو تفاهم دیده بود و کم نبودند رانده شدگان دنیای وبلاگ با قانونی که یک طرفه محاکمه می کند و یک طرفه رای می دهد و یک سویه پلمب می کند !!

از وبلاگ های آن روزها هر کدام به لطف همین قانون یا چندین مرتبه  بار و بنه و اسباب و اثاث بر دوش داشتند و هی از این خانه به آن خانه شده بودند و یا از اساس بی خانه شده بودند و جای خیلی ها خالی بود ، جای لیتیوم ، پاکنویس ، ماندالایز ، شمارش معکوس و خیلی دیگر .

حالا نوشتن در این فضا پوست کلفت می خواهد و حوصله ، من هم که هیچ کدام را ندارم نمی دانم با چه امیدی قرار است بمانم

[ شنبه سیزدهم خرداد 1391 ] [ 21:43 ] [ farhad farzad ]

خبر بسیار کوتاه است :

" مجوز تاسیس بانک سپاه پاسداران "

اصلا نمی خواهم در این نوشته وارد حساب ها و چرتکه زنی های اقتصادی مثل درصد سود و مقدار اعتبار موجود نزد بانک مرکزی و از این دست مسائل بشوم چرا که بیشترین تاکید این نوشته بر کلیت و هدف این تصمیم گیری و اصل خصوصی سازی است که آیا اصلا اقدام انجام شده در راستای اصل خصوصی سازی است یا " شخصی سازی " ؟
تاسیس بانک سپاه پاسداران مطمئنا اقدامی جز به دست آوردن یک پشتوانه مالی بسیار قوی برای سپاه نخواهد بود ، ضرورتی که در کنار پشتوانه نظامی ، این ارگان را بیشتر از هر زمان دیگر در حاشیه امنیت قرار بدهد که یقینا در شرایط امروز اجتماع ایران ، این تصمیم با هدف تامین امنیت دولت دهم انجام گرفته است .
محمود احمدی نژاد را بی شک می توان پر خرج ترین رئیس دولت تاریخ جمهوری اسلامی دانست ، برداشت های مکرر و بی حساب او از صندوق ذخیره ارزی کشور بدون هماهنگی و مجوز نهایی مجلس گواه این مدعاست ، برداشت هایی که در نهایت موجودی ذخیره ارزی را به حدافل ممکن رساند و پس از آن برای مقابله با حجم انتقادهای موجود اولین اقدام او محرمانه اعلام کردن موجودی این صندوق بود ، که البته دلیل این واکنش را می توان در روحیه امنیتی و اطلاعاتی این دولت جستجو کرد که موضوع این بحث نیست .
مجمود احمدی نژاد اما سیاستمدار دست بسته ای نیست ، برای هر اقدام ترفند و راهی دارد ، وی می داند که اولین نیازش  داشتن دستی باز برای برداشت از منابع مالی در دسترس می باشد و چنین است که شورای پول و هیات امنای صندوق ذخیره ارزی و پس از آن سازمان مدیریت توسط او منحل می شود , مدیران بانک مرکزی در پی هم تغییر میکنند تا در نهایت به مدیری برسیم که بیشترین سازگاری را با سیاست های پولی محمود احمدی نژاد داشته باشد . سیاستی که مهمترین ویژگی آن برداشت بدون حساب است .
پیش از این اقدامات البته محمود احمدی نژاد راهی دیگر را برای هدفش در نظر داشت ، درصدی از این هدف می توانست با تاسیس موسسه مالی و اعتباری شرکت خودرو سازی سایپا محقق بشود ، که البته این مسئله حتی با رسانه ای کردن موضوع و اعلام سرمایه 150 میلیارد تومانی توسط ایمانی معاون مالی این شرکت با مخالفت  طهماسب مظاهری رئیس وقت بانک مرکزی روبرو شد  .
بنیاد مستضعفان نیز در راستای اصل خصوصی سازی !!! فروش بالایی از نفت ایران را بدون داشتن کوچکترین سابقه عملیات نفتی از شرکت ملی نفت ایران در اختیار می گیرد ، عجیب ترین نوع خصوصی سازی که اولا دوباره به دست ارگان غیر خصوصی ودر حال حاضر، مشخصا دولتی !!! انجام می گیرد ، اقدامی که عملا سرمایه ای کلان را به سمت بنیاد مستضعفان سرازیر می کند و با در نظر گرفتن معادلات سیاسی روز ، دولت هم سهمی از این سفره گشاده خواهد داشت بی آنکه برای خرج این منبع مالی پاسخگوی مرجعی باشد ، رابطه ای دو سویه که هیچ کدام ضرری نخواهند کرد ، بنیاد مستضعفان تنها در مرحله قروش دخالت دارد و مرحله اکتشاف و تولید که احتمال ریسک و ضرر در آن وجود دارد کلا ارتباطی به بنیاد مستضعفان نخواهد داشت .
 چنانچه می دانیم نفت ایران هیچگاه از لحاظ فروش در تنگنا نبوده است و در بسیاری موارد ملیون ها بشکه نفت استخراج شده شناور روی آب به فروش رفته است .
شیوه اداره دولت محمود احمدی نژاد تا کنون به گونه ای بوده که بیشترین تمایل آن به عدم دخالت مرجع نظارتی در آن باشد ، چرا که محمود احمدی نژاد اصولا فردی تک رو و خود محور است ، هیچ علاقه ای به مصوبات مجلس ندارد ، سند چشم انداز از دید او اهمیتی ندارد ، وی بیشتر متکی به ایده ها و اندیشه های شخصی و نزدیکان خود است تا مصوبات مرجعی چون مجلس ویا مچمع تشخیص مصلحت نظام و یقینا در پیش گرفتن چنین روشی نیازمند ترفندی است که زبان عامیانه آن را" دور زدن" می نامد .
دولت محمود احمدی نژاد در نگاه کلی تلاش زیادی در خصوصی سازی داشته اما آیا این نوع خصوصی سازی بیشتر به سمت ذات خصوصی سازی میل کرده یا شخصی سازی ؟
سپاه پاسداران در حال حاضر پشتیبان بزرگ محمود احمدی نژاد محسوب می شود و با چنین حالتی ، منفعتی دو سویه مکمل این رایطه خواهد بود ، یک سر این رابطه تاسیس بانک سپاه به عنوان مفری برای تجمیع منابع خود و در اختیار داشتن پشتوانه ای مالی قرار دارد بی آنکه این احتمال در نظر باشد که در چنین شرایطی آیا چقدر امکان میل عمومی و اعتماد و سرمایه گذاری مردمی برای آن وجود دارد و در سوی دیگر دولتی خواهد بود که با حمایت همه جانبه و سراسری سپاه پاسداران .
در نظر گرفتن تمامی این مسائل است که سوال خصوصی سازی یا شخصی سازی بیشتر ذهن را درگیر خود می سازد ، چراکه سپاه آنقدر به درآمد خود از پیمان کاری های سنگین مختلف اطمینان داشته که فکرش زیاده از حد به سرمایه گذاری مردمی در این بانک مشغول نشود ، با چنین احتمالی می توان پیش بینی کرد که این سال ها برای سپاه ، سالهای برنده بودن در مناقصه های مختلف دولتی است ، سال های پیمان کاری های کلان و سال های وظیفه های مختلف این نهاد ازاقتصادی گرفته تا طرح های امنیتی و فرهنگی و سازندگی در راستای اصل خصوصی سازی !!!! 
 

[ پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 ] [ 21:54 ] [ farhad farzad ]

"  فارسی ۱ شبکه ای سیاسی است که 4 ماه پس از انتخابات ریاست جمهوری 88 ایران به راه افتاد و در پوشش سریال های خانوادگی می خواهد ذهن مردم را از حوادث درون کشور منحرف کند  . "

اشتباه نکنید، این تحلیل از زبان من نیست ، این نگاهی ست که بسیاری از مردم پیگیر مسائل سیاسی کشور به آن ایمان دارند و بر این اساس فارسی۱ را شبکه ای کاملا سیاسی می دانند تا آنجا که صحبت های عزت الله ضرغامی در مورد این شبکه و نگرانی وی از رقیب دانستن این شبکه با شبکه های داخلی را تبلیغی آگاهانه برای فارسی وان تلقی می کنند ، هر چند نمی توان این نگرش را کاملا پذیرفت اما قبول کنید به راحتی هم نمی توان از کنار آن گذشت .

چیزی حدود 4 ماه پس از انتخابات 88 رابرت مرداک یا همان مرداخ معروف یکی از غول های رسانه ای جهان شبکه فارسی وان را از محل افغانستان و هنگ کنگ پخش می کند .

مرداک یک رسانه ای حرفه یی است پس چیزی که بیشتر از هر چیز می تواند ذهن را به خودش مشغول کند این است که نشانی از تبلیغات بازرگانی در این شبکه نیست ، بر این اساس اگر قبول کنیم هر رسانه برای ادامه فعالیت خود نیاز به منبع مالی مطمئن دارد آنگاه نداشتن تبلیغات در این شبکه می تواند شروع سوال های بسیاری در ذهن باشد ( فراموش نمی کنیم که تنها تبلیغ یک مارک چای در شبکه ای 24 ساعته یقینا نمی تواند پشتوانه مالی قابل اطمینانی برای صاحبان آن رسانه و کارکنانش باشد ) و اینجاست که با در کنار هم قرار گرفتن زبان فارسی این شبکه  ، تبلیغات نداشتن این شبکه ، زمان خاص شروع به کار آن ( درست در بطن اتفاقات داخلی ایران ) و نیز صحبت های تبلیغی ضرغامی در مورد فارسی وان شاید نگاه هر کس را بتواند به کارکرد فارسی وان تغییر دهد . 

 به هر حال آنچه مسلم است اینکه شبکه های ماهواره ای به راحتی امان را از تلویزیون های داخلی گرفته اند و با چنین روندی تخمین زمان 5 ساله برای از دور خارج کردن تمام تلویزیون های داخلی و خداحافظی با رسانه ملی اتفاقی دور از ذهن نیست .

اگر تمام این تحلیل ها را به حساب نیاوریم حالتی دیگر وجود دارد که حداقل ذهن من را به عنوان یک ایرانی آزار میدهد چراکه مدیران رسانه ای ایران خوش خیالانه بزرگترین برتری خودشان را نسبت به شبکه های فیلم و سریال ماهواره ای داشتن زبان فارسی میدانند غافل از آنکه این امتیازی دور از دسترس دیگران نیست کماآنکه فارسی 1 با دسترسی به این امتیاز آنهم با نازلترین نوع دوبله از رسانه ملی پیشی می گیرد و اینجاست که می توان که ایمان داشت که باخت اینچنینی رسانه های داخلی در برابر شبکه های ماهواره ای نه بر اساس هوش سرشار مدیران شبکه های خارجی که بر اساس حماقت ها و ساده انگاری های پیاپی مدیران رسانه ای این کشور است .

پی نوشت :

این روزها چون مشغول ساخت یه مستند هستم معمولا تو شهر نیستم و این یعنی که اصلا دسترسی به اینترنت ندارم به خاطر همین هر زمان که گذارم به شهر میفته میتونم وبلاگو به روز کنم و به وبلاگ شما سر بزنم .

گمان میکنم مرحله اول تصویر برداری تا ۱ ماه دیگه طول بکشه ، تا این یک ماه تموم بشه پس این تاخیر منو به بزرگواری خودتون ببخشید .

 

[ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 14:8 ] [ farhad farzad ]
جمهوری اسلامی،نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر !

این جمله مشهور را آیت الله خمینی در پاسخ پیشنهاد نام " جمهوری دموکراتیک ایران " که توسط مهندس بازرگان مطرح می شود می گوید و چنان تاکیدی بر این جمله دارند تا پس از آن کسی در موردش چیزی نگوید .

اعتماد و ارادتی که مهندس بازرگان در آن سال ها نسبت به آیت الله خمینی داشت هم اما نمی تواند مرحوم بازرگان را متقاعد کند تا مخالفتش را با ترکیب " جمهوری اسلامی ایران " برای نامگذاری نظام حکومتی کشور ابراز نکند .

مرحوم بازرگان هرچند به عنوان مرد سیاست و دولت شناخته می شود اما نوشته ها و مقالات مشهورش در زمینه مذهب است و چنین است که جایگاه مذهب را در اندیشه وی نمی توان نادیده گرفت با تمام این احوال تمام تلاش مرحوم بازرگان در سیاسی نشدن و حکومتی نشدن دین بود و احتمالا این عقیده ای بود که خود آیت الله خمینی به آن اعتقاد داشت کما آنکه ایشان برای حکومت کردن به ایران بازنگشتند و حتی پس از ورودشان به ایران نمازشان را در تهران شکسته می خواندند و در نهایت قصدی جز کار حوزوی و ارشادی در قم نداشتند و صد البته که تخصصی هم در اصول سیاست کشور داری هم نداشتند و به همین دلیل است که دولت را به مهندس بازرگان می سپارند و خود راهی قم می شوند که البته درمان بیماری قلبی آیت الله خمینی عاملی می شود تا ایشان دوباره به تهران بازگردند که دستورات حکومتی ایت آلله خمینی  از بالای سر دولت موقت مرحوم بازرگان از همین دوران آغاز می شود .

در هر صورت هرچند پیشنهاد مرحوم بازرگان به عنوان رئیس دولت توسط آیت الله خمینی رد می شود اما شاید همین پیشنهاد که در زمان اوج هیجانات انقلابی مطرح می شود را بتوان درک تناقض دو کلمه جمهوری و سلامی توسط بازرگان تلقی کرد .

ترکیب دو کلمه جمهوری و اسلامی در کنار یکدیگر چنان عبارت متناقضی را پدید آورد که تفسیر حکومتی آن در سال های بعد علاوه بر آنکه نتوانست توجیهی برای آن بیابد عاملی شد تا اختلافات تفسیری آن در میان بزرگان حکومت به اختلافات بزرگتری نیز بیانجامد چنانکه به گمان بسیاری اختلاف آِیت الله یزدی و هاشمی رفسنجانی که پس از سا ل ها امروز خود را علنی میکند در حقیقت اختلاف تفسیری این ترکیب و مفهوم نقش ولایت فقیه و ولایت مطلقه فقیه است .

حکومت جمهوری از یک سو بر اساس قبول ملت شناخته می شود و از سوی دیگر در حکومت اسلامی مشروعیت از سوی خدا به دست می آید ( که البته در این حالت معلوم نیست اگر خدا از حکومتی ناراضی باشد از کدام منبع می شود آن را فهمید ) .


[ دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 ] [ 21:16 ] [ farhad farzad ]
سین اول :

سالها پیش در آمریکا شخصی به اسم مت دراج وبلاگی می سازد و در آن از اجتماع آمریکا می نویسد و از همان ابتدا حقیقت را قربانی مصلحت نمی کند . دراج تنها از حقیقت می نویسد . مطالب او ابتدا خواننده ای ندارد اما دراج هم چنان تلاش می کند و لینک ثابت مطالب خود را برای خبرگزاری های معتبر می فرستد ، آن چنان که دراج می گوید وی هیچ سابقه ای در روزنامه نویسی و مقاله نویسی ندارد و آخرین شغلش در یک شیرینی فروشی و سپس کشیک شب چند فروشگاه زنجیره ای بوده است .

دراج به دنبال حقیقت ناب می گردد و جز حقیقت در وبلاگ خود نمی گذارد ، هر چند این حقیقت به مذاق خیلی ها خوش نیاید . چندی میگذرد و وبلاگ دراج چنان معتبر می شود که ازاو به عنوان وبلاگ واقعیت یاد می شود ، وقتی عکس پرنس هاری دوم در خط مقدم در جنگ با طالبان در وبلاگ دراج منشر می شود مدیر شبکه چهار تلویزیونی بریتانیا در یادداشتی می نویسد هیچگاه باور نمی کردم روزی گزارشی را از منبع خبری دراج پخش کنیم .

ماجرای بیل کلینتون و مونیکا لوینسکی اول باردر وبلاگ دراج منشر می شود .

عکس ممنوع جنازه سربازان آمریکایی اولین بار در وبلاگ دراج نمایش داده می شود .

مت دراج نشان می دهد که برای موضوعی مانند رسوایی واترگیت احتیاج رسانه ای عظیم چون واشنگتن پست برای استیضاح نیکسون نیست ، دراج با شرح ماجرای بیل کلینتون در وبلاگش وی را نزدیک استیضاح می کشاند .

مت دراج از روی اتفاق در زمان و مکان مناسب قرار نمی گیرد تا به لطفشانس مشهور شود ؛ وی همچون آن وبلاگ نویس لبنانی نبود که از روی اتفاق در حادثه ترور مغنیه عکس های نایابی به دستش برسد تا به مدد آن مشهور شود و یا هم چون آن وبلاگ نویس در بغداد نبود که زمان و شانس مناسب او را با موقعیت صدام حسین همزمان کند تا علی ایکس وبلاگ نویس جهانی شناخته شود !

مت دراج برای خودش زمان و مکان می آفریند و به البته به لطف داشتن رسانه های آزاد نه تنها به محاکمه کشیده نمی شود تا جرم هایی چون تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب و ... گرفتارش کند بلکه وبلاگ او با عنوان وبلاگ واقعیت در ذهن مردم آمریکا جا می افتد .

دراج به جای آنکه نویسنده اشعار دیگران باشد و یا خاطره نویس روزانه باشد و از سردی و گرمی هوا و از خستگی اش از ترافیک بنالد و یا اینکه بخواهد خود را روشنفکری خاص نشان دهد که از زمین و زمان خسته است و از دست این دنیا با قرص زنده است ؛ تنها به دنبال حقیقت می گردد و ژورنالیسم را در وبلاگش معنایی تازه میکند .

در انتخابات اخیر آمریکا دراج علاقه اش را هیلاری کلینتون را با ماجرای بیل کلینتون دخالت نمی دهد و از هیلاری حمایت می کند و اگر هیلاری برنده انتخابات بود یقینا به خاطر عکس اوباما در گینه نو که او را با لباس عربی و دستار نشان داد ، مدیون دراج می ماند چرا که ترور های پی در پی در قسمت هایمسلمان نشین جهان تفسیر این عکس را برای مردم آمریکا راحت تر می کرد .

شرکت ها کمپانی های بزرگ به سراغ دراج می روند و سیل تبلیغات بازرگانی به وی پیشنهاد می شود و اکنون دراج به عنوان روزنامه نگاری ثروتمند شناخته می شود که البته بدون هیچ آقا بالاسر و سردبیر فعالیت مطبوعاتی دارد .

سین دوم :

سال ۸۸ را در کنار تمام سختی ها و هزینه های سنگین ، می توان سال انسجام سیاسی مردم دانست و از سوی دیگر باید اعتراف کرد که هیچگاه تا این اندازه نام ایران و ایرانی در بلندای رسانه ها و افکار عمومی جهان قرار نگرفته است .

فکر بکنید چند درصد از مردم جهان هنگامی که صبحانه خو را میل میکردند همزمان از طریق رسانه هاشان از اخبار ایران اطلاعات دریافت می کنند ، این مسئله را نمی توان دست کم گرفت چرا که اطلاعات و اخبار از فضایی به رسانه های جهان راه  پیدا می کرد که گردش اطلاعات به طور علنی و رسمی به صفر رسیده بود و می توان گفت سنگینی بار ارسال اطلاعات تنها به دوش همین وبلاگ نویسان و اعضای فیس بوک و یو تیوب بود .

اگر روزی اخبار رسانه ای مانند صدای آمریکا را بررسی کنید متوجه خواهید شد که تقریبا اطلاعاتی به جز انچه در فیس بوک مشاهده می کنید ( البته با کمی آب و تاب ) به شما نمی دهد و این به مفهوم آن است که خبرنگاران آزاد رسانه ای مانند صدای آمریکا همین فعالین اینترنتی ایران هستند که البته به دنبال حقوق دیگری جز حقوق ماهیانه از صدای آمریکا هستند .

سال ۸۸ را به حق می توان سال برآمدن هزاران مت دراج در ایران خواند که همگی در پی نمایش حقیقت هستند .

سین سوم :

سال ۸۸ سال تلخی برای مردم ایران بود و اضطراب تک تک روزهایش هنوز در خاطره مردم باقی است ، اما بی گمان این سال ، سال تلاش برای جستجوی حقیقت بود ، حقیقتی بدون لفافه و محافظه کاری .

سال ۸۸ سال اوج توقیف ها ممنوعیت ها و خرد شدن قلم اهالی مطبوعات و شکستن دست های نویسندگان بود ، سال که می شود آن را سال مثله شدن نشریات خواند .

تاریخ داور بی طرفی است و سالها بعد این روزها را به یادمان خواهد آورد ، گمان نمی کنم سال ها بعد تاریخ لقبی جز سال جستجوی حقیقت و آزادی برای آن داشته باشد .

سین چهارم :

سخت است ناراحتی ام را روند توقیف ها و ممنوعیت ها و پلمب ها بروز ندهم ، سخت است از توقیف اعتماد ملی ناراحتی ام را مخفی کنم و شخت است از توقیف اعتماد و شهروند امروز و ایران دخت چیزی نگویم ؛ اما در کنار آن نمی توانم شادمانی ام را از ظهور وبلاگ های متعدد که هر کدام سرشار از دغدغه مشکلات اجتماع هستند مخفی کنم .

نمی شود تحلیل ها و  خبر رسانی های بی وقفه وبلاگی چون راز سر به مهر را دید و امید نگرفت

نمی شود حجم فعالیت فرشاد را در گرداندن ۳ وبلاگ ( پاکنویس ) دید و او را ستایش نگرد

نمی شود مطلبی را نوشت و برای خواندن نظرات حسین خلیلی و تحلیل ها و نقدهای ظریفش لحظه شماری نکرد .

در کنار تمام این توقیف ها که آن را دیگر نمی شود اتفاق نامید و در کنا ر تمام این ممنوعیت ها که تبدیل به روند و عادت شده اما باز انی توان از کنار این همه وبلاگ گذشت و ذوقت را مخفی کنی .

نمی شود ظرافت ها و موشکافی های ماندالایز را با حرمت یاد نکرد و از نقدهای سهل و ممتنعش نگفت .

نمی شود قلم علی را در وبلاگ گذر زمان نستود و از تحلیل هایش نگفت .

سین پنجم :

سایت ها و وبلاگ های مختلف در هیچ سالی به اندازه سال ۸۸ به راه انداخته نشده است .

گمان نمی کنم در هیچ سالی مانند سال ۸۸ به جای هر روزنامه که توقیف شد هزاران وبلاگ و سایت تاسیس شده باشد .

باور کنید هیچگاه چنین خود جوش کمبود مطبئعات توسط وبلاگ ها جبران نشده است و این چیزی نیست جز تلاش برای گردش اطلاعات و گردش آگاهی  .

سین ششم :

سپاسگزار تک تک خوانندگان این وبلاگ هستم و به حضور تمام خوانندگانش چه مخالف و چه موافق افتخار می کنم .

نظرات یکی یکی شما در هر پست امید بیشتری شد برای نوشتن مطلب بعدی و بی هیچ تعارف در کنار شما بیش از هر چیز آموختم .

از نقد ها و نظرات همگی درس گرفتم ، نقد ها و ایراد ها را با شوق خواندم که هر کدامش راهی بود برای بیشتر خواندن و دقیق تر خواندن .

تمام سعی ام آن بود به دور از غرض ورزی بنویسم ، همان طور که از برداشت هایم از اشتباهات جریان قدرت گفتم از خطاهای اصلاح طلبان هم گفتم ، گاهی تند نوشتم اما تلاش کردم از بی حرمتی در کلام دور بمانم و اگر در موردی بی حرمتی بوده یقینا به سهو نبده و بی شک به بزرگواریتان خواهید بخشید .

سین هفتم :

سبز باشید بی هیچ حرف اضافه دیگر !

پی نوشت :

این روزها همه در حال جمع کردن سفره های ۷ سین هستند و تبریک های عید تمام شده و نوروز نوشته ها دیگر رنگی ندارد ،  اینکه الان این پست را می گذارم تنها به اوضاع بلاگفا مربوط می شود ، قطعی این سایت نگذاشت زودتر بنویسم پس اشکال تاخیر و از دست رفتن تناسب زمانی اش با خود بلاگفا !!

[ جمعه ششم فروردین 1389 ] [ 15:6 ] [ farhad farzad ]

1- در سال 1361 در برنامه ای تلویزیونی که حکومت آن را تدارک دیده بود محمود اعتماد زاده ( م.به آذین ) در حالیکه فرزندش را گرو نگه نگه داشته اند مجبور به نفی ائدیولوژی حزب توده و اعتراف علیه خود و حزب توده  می شود .

2- برنامه ای با حضور بزرگان حزب توده ترتیب داده می شود که در آن افرادی چون نورالدین کیانوری ، محمد علی عمویی ، احسان طبری و ناخدا ابراهیم افضلی ، یکی یکی به گناهان خود پس از عمری که برای حزب توده گذرانده اند اقرار می کنند ، آنها همچنین به تلاششان برای براندازی نظام جمهوری اسلامی و ارتباطشان با شوروی و ارائه اسناد محرمانه به K.G.B هم اقرار می کنند .
محمد علی عمویی ابتدا به اعدام محکوم می شود و سپس حکم او به حبس ابد کاهش می یابد ، محمد علی عمویی در زندان هم به سخنرانی علیه حزب خود مجبور می شود پس از آن عمویی در مصاحبه‌ اش با روزنامه آفتاب امروز، بر شکنجه شدن و تحت فشار بودن نور الدین کیانوری برای اعتراف به کودتا و جاسوسی تاکید می کند .
ناخدا ابراهیم افضلی در نهایت به جوخه اعدام سپرده می شود و دیگران به سرنوشتی مشابه و یا خانه نشینی اجباری محکوم می شوند .
3- اعترافات احسان طبري در سالهاي بعد نيز ادامه می یابد و برجسته‌ترين چهره تئوريك این حزب در دهه‌ي60 به نوشتن چند كتاب و مقاله در نقد و نفی ماركسيسم و حزب توده و دفاع از اسلام و انقلاب می پردازد ،  حزب توده از ارديبهشت ماه 1362 رسماً منحل می گردد .
4- آیت الله شریعتمداری در سال 1361 در تلویزیون ظاهر می شود و از اطلاعش از کودتای علیه نظام سخن می گوید ، کاشف این کودتا حجه الاسلام ری شهری است که پس از آن از سران حزب جمهوری خلق مسلمان نیز اعتراف می گیرد ،  سيد مهدي مهدوي ، عبدالرضا حجازي، محمد جواد مناقبي و نيز داماد شريعتمداري، احمد عباسي به تدريج در تلويزيون ظاهر شدند و به براندازي اعتراف كردند. احمد عباسي در 27 فروردين 61 باز داشت شد و هفت ماه بعد در تلويزيون ظاهر می شود. ومی گوید : آقاي شريعتمداري در متن كودتا بوده و با يكي از كشورهاي خليج فارس هم ارتباط داشته است .
به دستور امام خميني اموال غير منقول باز مانده از شريعتمداري مصادره شد و در اختيار دفتر تبليغات اسلامي قم و نيز شوراي تبليغات قرار گرفت حدود 13 ميليون ريال نيز با اجازه آيت الله خميني به حزب جمهوري اسلامي اختصاص گرفت و پرونده آيت الله شريعتمداري و حزب خلق مسلمان وبراي هميشه بسته شد .
5- دکتر مظفریان علاوه بر جاسوسی به هم جنس بازی خود اعتراف می کند .
6- صادق قطب زاده هر چند زمانی در صدا و سیما صندلی نخست را در اختیار دارد اما همین صندلی را در مقابل دوربین های تلویزیون قرار می دهند تا قطب زاده به طرح کودتایی علیه نظام و درخواست اسلحه از حزب سوسیالیست فرانسه اقرار کند ، قطب زاده با آنکه مجبور به اعتراف می شود اما اعدامش به تعویق نمی افتد .
7- مرحوم سعیدی سیرجانی که سال های پایانی عمرش در مکانی نامعلوم توسط وزارت اطلاعات نگهداری می شد به ناگاه در تلویزیون ظاهر می شود تا از گناهانش برای این خلق تشنه حقیقت سخن بگوید او حتی در سخنانش طعنه ای اینچنین هم می آورد : " من متوجه اشتباه خود نبودم اما تلنگر چند لحظه پیش بازجوی من کمک کرد تا به خطاهایم پی ببرم . "
مرحوم سعیدی سیرجانی اعتراف می کند که می خواسته مخالفت با جمهوری اسلامی را در عمل اجرا کند و حتی به هم جنس بازی خود اقرار می کند ، متخصصان پزشکی بعدها سن و سال سعیدی و اعتیاد او را در عدم هر گونه میل جنسی دلیل غیر واقعی بودن این اقرار می خوانند .
8- علی افشاری تا پای چوبه دار برده برده می شود و طناب دار به گردنش آویخته می شود ، در این موقعیت به او پیشنهاد اقرار علیه خودش در قبال اعدام نشدنش داده می شود که به گفته خودش در آن لحظه از درون خرد می شود و پیشنهاد را می پذیرد .
فرهاد بهبهانی ، سیامک پور زند و فرشاد ابراهیمی هر کدام به خیانتشان علیه حکومت اقرار می کنند .
9- 27 تیر 86 برنامه ای برای اعتراف هاله اسفندیاری ، کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو تدارک دیده می شود تا مستقیم از سلول های انفرادی مقابل دوربین ها بنشینند و از خیانتشان پرده بردارند .
محمود احمدی نژاد اقرار انقلاب مخملی پیرزنی 70 ساله چون هاله اسفندیاری را بچگانه می خواند و محسنی اژه ای را مقصرآن می خواند .
10- عزت الله سحابی و غلامحسین میزرا صالح هم از روال عادت شده اعتراف ها و اقرار ها در امان             نمی مانند .
11 - سيد مهدي هاشمي از اعضاي ارشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در هيجدهم آذر ماه 1365 در تلويزيون جمهوري اسلامي ظاهر شد و اعتراف می کند که  انگيزه اش از اين مصاحبه كه به پيشنهاد و رضايت خودم انجام گرفته ، اولاً روشن كردن اذهان نسبت به عملكردهاي خلاف خودش و همفكرانم و ثانياً پرده برداشتن از يك سير تصاعدي  لغزش‌ها اشتباهات و  انحرافاتي است كه متاسفانه  بعد از انقلاب تا لحظه        باز داشت در وجودش بوده است .
مهدي هاشمي كه مدتي مسئوليت واحد نهضت‌هاي آزادي بخش در سپاه پاسداران را برعهده داشت به چهار اتهام 1ـ رابطه با ساواك 2ـ قتل چند چهرة مذهبي و روحاني از جمله آيت الله شمس آبادي 3ـ خروج مقادير زيادي اسلحه و مهمّات از سپاه 4ـ ادعاي افشاگري عليه آيت الله خامنه‌اي در انتخابات رياست جمهوري 1364 و نيز افشاگريهاي او در ماجراي مك فارلين بود. بازداشت می شودو سرانجام پس از اعتراف اعدام می شود .
12- مهدی امینی زاده عضو سابق شورای مرکزی تحکیم وحدت با شکنجه مجبور به تخریب حزب خود و همفکرانش می شود .
13 - محمد عطریانفر ، محمد علی ابطحی ، هدایت الله آقایی ، مسعود باستانی و مهدی تاجیک پس از حوادث انتخابات 88 به خود زنی سیاسی مجبور می شوند .
------
اگر چه جمهوری اسلامی مانند حکومت پهلوی از مخالفان حزب توده و استالین به شمار می رود و هر گونه آرای استالین را نادرست می خواند ، اما این اختلاف سبب نمی شود تا جمهوری اسلامی نتواند در سیاست اعتراف های اجباری و اقرار های تحت فشار میراث دار استالین نباشد .
اعتراف های اجباری اولین بار در جریان محاکمه صدها نفر از مخالفان استالین بود :
" کسی به یکباره در میان صدها تن در دادگاه فریاد میزد که من را بکشید ، من به کشورم خیانت کرده ام و از گوشه ای دیگر گریه ها و فریاد های متهم بعدی بلند می شد و به جرم خیانتش به روسیه چنان کیفر خواست داغی علیه خود با اعتراف هایش به جا می گذاشت که دهان دادستان را حتی می بست "
کمتر کسی است که چنین اقرار هایی را محصول روالی طبیعی و به دور از فشار بداند چرا که به گواهی تاریخ کمتر کسی را می توان یافت که در حالت طبیعی علیه خود اعتراف کند و البته از این میان ماجرای ژان - ژاک روسو استثنایی عجیب بود هر چند کسی برای نگاشتن اعترافات روسو به مجازاتش بر نمی خیزد .
به بیراهه نرفته ایم اگر بگوییم آن چنان حکومت ایران از خلف خود در روسیه پیشی گرفته است که اگر استالین امروز زنده بود بیش از همه او شگفت زده می شد .
اگر زمانی استالین دادگاه های اعتراف را را برای نمایش قدرتش برگزار می کرد نه بحث هایی چون حقوق بشر به تکامل امروز مطرح بود و نه ارتباطات جهان به گونه ای بود که چون دوره حاضر با فشار یک کلید بشود از اخبار آن سوی جهان آگاه شد ، در حقیقت استالین دغدغه ای از نگاه جامعه جهانی نداشت تا به واسطه آن کمی ملایمت به خرج دهد .
تکرار این عمل در شرایط کنونی همانقدر ابلهانه و مضحک است که گمان کنیم در کنار بزرگترین تلسکوپ های جهان و ماهواره های مدرنی که در فضا رها هستند به اجبار از گالیله برای در مرکز بودن زمین در کیهان اقرار گرفته شود .

[ جمعه بیست و یکم اسفند 1388 ] [ 16:58 ] [ farhad farzad ]
فرض کنیم کسی وارد مغازه ای می شود و به جای آنکه بگوید " شیر و ماست می خواهم " بگوید " مرا سطلی ماست ده و ظرفی شیر ! " ، فروشنده قبل از هر چیز احتمالا به تماشای خریدار خواهد ایستاد چرا که هنجار طبیعی هر روزه رعایت نشده است ، این تغییر هنجار ها در حوزه ای به نام زبان شناسی بررسی می شود که اگر این اتفاق را تخصصی تر بررسی کنیم به بحثی در علم زبان شناسی می رسیم که به آن جانشینی و هم نشینی واژه ها می گویند که اولین بار توسط شخصی به نام فردیناند دو سوسور مطرح می شود .
وقتی کسی میگوید اوضاع سیاسی کشور بسیار خفقان آور است حرفی تکراری زده است اما طبق همان بازی زبانی اگر هوا را جانشین اوضاع سیاسی بگذاریم و سرد را در جای خفقان آور بودن بگذاریم و ناجوانمردانه در جای بسیار و شدید قرار بدهیم آنگاه بهتر در می یابیم که ترکیب ناب " هوا بس ناجوانمردانه سرد است " چگونه در ذهن اخوان ثالث جاری شده است .
این مسئله را اگر در سیاست باهم بررسی کنیم بی اغراق نیست اگربگوییم بزرگترین عامل اتفاقات سال های اخیر بحث ورود زبان شناسی به سیاست بوده است ، پس ببینیم چگونه :
-- انتخاب سید محمد خاتمی در سال 76 محصول یک خواست عمومی بود ، خواستی که تشنه حرفی تازه بود ، حرفی غیر از تکرار های هر روزه دشمن و استعمار و استکبار و ... و براستی بس که در آن سال ها کلماتی این چنین را شنیده بودیم احساس تکرار و ملال داشتیم و گاهی خستگی و بیزاری .
سال 76 خاتمی با زبانی تازه به میدان می آید و حرفی می زند که مردم پیش از آن تنها توهم و آرزوی آن را داشتند ، جامعه مدنی ، شایسته سالاری ، گفتمان ، و حرمت های انسانی و آزادی بیان حرف هایی نبود که به سادگی بشود از آن گذشت ، بسیاری از این حرف ها همان آموزه های مذهبی مان بود که بار ها به زبان حدیث و سوره و روایت در گوش همه خوانده شده بود کما آنکه گفتمان را در پس آیه و امرهم شورا بینهم می شد یافت و شایسته سالاری را در فهم عند اکرمکم عند الله اتقکم ، و نیز با کمی پیچ و تاب از لا اکراه فی الدین می شد به آزادی بیان و ادیان رسید . با این حال خاتمی زبان مدرن تری بر میگزیند و فریاد مرگ بر این و مرگ بر آن سر نمی دهدو به جای آن می گوید زنده باد مخالف من و این همان زبانی است که همیشه خاطره خرداد 76 را در ذهن تازه می کند و یادمان می اندازد که حقوقی چون آزادی بیان و آزادی انتخاب به دور از هر خشونتی وجود دارد .
خاتمی خوب می داند که برای هدفش به زمانی بیش از 4 سال و 5 سال نیاز دارد و این احتمال را هم می بیند که شاید مجالی در 4 سال بعد نداشته باشد پس هوشیارانه روشی را بر میگزیند تا پس از او این حقوق دغدغه مردم باشد و نه تنها روشنفکران .
-- خاتمی تکرار ها را در قالبی تازه می گذارد و بی شک تولد اصلاحات محصول همین نگاه است ، خاتمی گذشته را به سلابه نمی کشد و با احترام به پیش از خود منتقد اوضاع می شود و نوک پیکان اعتراضش به نادیده گرفتن نهاد های مدنی و حزب و مطبوعات نشانه می رود و این همان مسئله ای است که حکومت موافقتی با آن ندارد چرا که حکومت و مشخصا جریان راست سنتی به خوبی می داند باز شدن باب انتقاد و رشد اندیشه و سرایت آن از روشنفکران به مردم برایش چه هزینه ای خواهد داشت و خوب می فهمید توجیه و جلب رضایت مردم در این همه محدودیت های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی یعنی چه !
شاید زمانی  بزبلا گردانی چون نوپا بودن انقلاب و جنگ و سازندگی را می شد یافت اما پس از گذشت 10 سال از جنگ و سر پا شدن انقلاب واقعا یافتن توجیهی قابل قبول در مقابل کمبود ها کار ساده ای نبود و این چیزی نبود که به مذاق حکومت خوش بیاید ، حکومتی که سال ها به بهانه های گوناگون از پاسخ رو بر تافته است .
سید محمد خاتمی در ماه های واپسین دوره دوم ریاستش بر دولت در جمع دانشجویان سخنرانی میکند و عده ای از معترضین او را هو می کشند و خاتمی جوابی چنین می دهد : " همین که بر شخص دوم مملکت هو می کشید و هراسی ندارید کار اندکی نبوده است . "
-- اینک انتخابات 84 ؛ خبری از حرفی تازه و طرح نیازی جدید در چنته اصلاح طلبان نیست ، هزاران نیاز تازه ندیده گرفته می شود ، معین وعده آبادانی میدهد  و در شعارهایش خود را به امیر کبیر می چسباند ، معین اما انقدر کلی وعده می دهد که سودی ندارد ، کروبی هم بخت خود را با وعده ای به اندازه 50000 تومان محک می زند ، معین و کروبی هیچکدام حرف تازه ای ندارند و گفتمانی به اصلاحات نمی افزایند ، محسن رضایی و قالیباف و لاریجانی و مهر علیزاده هم در بند همان تکرارها هستند و صد البته شعارهایی چون دولت امید و هوای تازه و ایران شایسته بی آنکه ریشه در ادبیات و سیاستی جدید داشته باشد نتیجه ای جز شکست نخواهد داشت .
کروبی و معین از آزادی و اصلاحات می گویند اما مشکل آنجاست که لباسی بر قامت حرف هایشان نیست جز همان جامه مستعمل و عاریه ای که از خاتمی به دستشان رسیده است .
نوموزونی جامه مهرعلیزاده را هم می توان به پوشیدن پیژامه در میهمانی عروسی دانست ، لاریجانی و رضایی از همان یک دست کت و شلوار قدیمی 20 ساله شان استفاده می کنند و قالیباف از این میان لباسی از گنجه رضاخان بیرون می کشد غافل از آنکه این لباس بر تن خود رضا خان هم وفا نکرده بود .
اعتماد به نفس هاشمی عاملی است که او آنقدر به تناسب و ترکیب جامه اش ایمان داشته باشد که در پی پوشاندن لباسی دیگر بر قامت اندیشه هایش نباشد .
کروبی و معین از نقد خاتمی هراسانند و رضایی و قالیباف و لاریجانی صلاح را در انتقاد از هاشمی نمی بینند و مهر علیزاده خود را در اندازه ای نمی بیند که به نقد هاشمی و خاتمی بپردازد ، هاشمی هم یقینا نمی تواند منتقد خودش باشد ، در این میان محمود احمدی نژاد 27 سال پس از انقلاب را از بیخ و بن به چالش می کشد تا از گمنامی به نماد سخنی تازه برای مردم چهره عوض کند .
احمدی نژاد خودش را برای شرکت در عروسی ساده ای در دره شور ایلام و علی آباد سفلی آماده می کند نه برای تالاری در بالای شهر پایتخت و این جامه ای تازه است که احمدی نژاد برای پوشش گفتارش برگزیده است .
احمدی نژاد از خاتمی آموخت که به ادبیات جدید و بازی زبانی تازه نیاز دارد اما در گفتار از او تقلید نمی کند او دست به نقطه ضعفی دیگر می گذارد ، احمدی نژاد در شمایل مسیحی ساده زیست و درد آشنا حرفهای تازه میگوید و آنقدر در بازی زبانی اش در همذات پنداری با عامه جا می افتد که گویا قرار است همان گودوی موعود لاکی و پوزو در کنار تک درخت خشک این بیابان باشد .
پیروزی احمدی نژاد در دور اول اعتراض بی پرده کروبی را به دنبال دارد تا داستان خواب 2 ساعته او ضرب المثلی در تاریخ انتخابات بشود و در دور دوم اعتراض هاشمی رفسنجانی از تقلب ها به جا می ماند و نامه ای که همه را به خدا واگذار می کند .
هر چند موارد تخلف انتخابات 84 بسیار فراوان بود اما به راحتی هم نمی توان جایگاه و محبوبیت ناگهان محمود احمدی نژاد در میان مردم و به ویژه جمعیت کم درآمد که ناشی از همان زبان و ادبیات جدید بود را نادیده گرفت لیکن همگان اذعان داشتند که آرای او به اندازه ای نبود که بتواند کروبی و مهم تر از آن هاشمی را پشت سربگذارد .
خاتمی در پی تلفن ها گزارش های متعدد تخلف به وزارت کشور میرود ، اتفاقی در اتاق امن شمارش آرا می افتد که هنوز هم مجهول است و همین چند دقیقه ماندن در پشت درهای بسته کافی ست تا لحظاتی بعد خاتمی با وجود تمامی حواشی و اتفاق های عجیب و گزارش های مختلف تخلف جمله تاریخی اش را بر زبان آورد:
این انتخابات سالم است .
دوربین های تصویر برداری از گروه های نامعلوم در اتاق امن شمارش آرا حضور دارند که البته عزت الله ضرغامی هم در تماس تلفنی با فرزند کروبی از آنها اظهار بی اطلاعی می کند و در نهایت خبر پیروزی محود احمدی نژاد توسط همین دوربین ها به واحد پخش سیما می رسد .
احمدی نژاد با تمام اطمینانی که از چگونگی انتخابات دهم دارد اما باز هم به دنبال زبانی تازه است تا شائبه ها را در انتخابش دومش بکاهد و این در حالی است که کارنامه خوبی  در سیاست داخلی و در سیاست خارجی در دست ندارد و افاضات ناگاه اطرافیانی چون رحیم مشایی و بهبهانی و رحیمی هم  به مذاق برخی حامیانش خوش نیامده بود .
در چنین شرایطی احمدی نژاد چاره ای ندارد جز آنکه تغییری کوچک اما اساسی درقاعده بازی های زبانی فردیناند دوسوسور ایجاد کند و به ناچار سیاستی از آموزه های ماکیاولی را به آن می چسباند تا معجونی از دروغ و بازی زبانی به دست آید ؛ دروغ و تخریب به جای حقیقت احترام می نشیند تا در محور هم نشینی اعجازی به دست آید که بتواند سیاه را سفید نشان دهد .
محمود احمدی نژاد سهم خواهی بزرگ راست سنتی از جریان حکومت است ، سهمی که زمانی با آیت و جلال الدین فارسی بدست نیامد تا وعده دهه 60 در دهه 80 محقق شود ، از یک سو با چنین پیشینه ای بعید است اتحاد دو جریان راست سنتی و رادیکال فضا را پس از این برای عرض اندام جریان اصلاح طلب آزاد بگذارد و از سوی دیگر خود محمود احمدی نژاد بعید است از چنین ماترکی چشم بپوشد و البته همین دلبستگی و عادت احمدی نژاد و حلقه اطرافش است که آنها را پی در پی به دنبال میانبری به دور قانون می کشاند ؛ قانونی که بارها و بارها دور های کامل احمدی نژاد را بر گرد خود دیده است و پس از آن برگه های محدود جریمه های الصاقی را نیز به پشتیبانی آشنایان اداره عدم خلافی پاره کرده است  این همان دغدغه ای از روزی که قانون را دور زدن برای احمدی نژاد کفایت نکند و از روی آن بگذرد
و این چنان دغدغه بزرگی است که جنبشی بزرگ به اعتراض ش برخیزد .
حالا بیایید جمله " حرف ها و اعتراض های من بی شک روزی به ثمر خواهد نشست " را با هم با همان قاعده جانشینی و هم نشینی با هم بخوانیم و البته پیش از ما و برای ما فروغ فرخزاد این کار را انجام داده است :
دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد ، می دانم !
 

[ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ] [ 16:51 ] [ farhad farzad ]

چه بخواهیم و چه نخواهیم ( یا بهتر بگویم چه بخواهند و چه نخواهند ) جریان اصلاح طلبی متوقف نخواهد شد ، شاید بگویید خیلی مطمئن می گویم که البته غیر از این هم نیست و من این حرف را با اعتقاد تمام می نویسم و برای اثبات آن دلیل دارم .

من این اطمینان را با نگاهی گذرا به تاریخ اصلاحات و سختی ها و فشار هایی که بر گرده اش آمده بع دست آورده ام ، البته که ذات سختی و فشار به تنهایی دلیل کافی برای این این مدعا نیست که بیشتر دلیل آن استحکام و قوامی است که جنبشاصلاحات در پس این سختی ها پیدا کرده است .

زیاد تاریخ رابه عقب ورق نمی زنم و چند مثالی ازاین چند سال پس از انقلاب می آورم تا ببینیم چگونه از پس همین اجبار ها و تهدید ها اصلاحات نه تنها متوقف نشد که به مردم غیر سیاسی هم رسید .

قبل از اینکه موارد را بشمریم فقط بگذارید شعفم ( هر چند در این دوران سخت ) را با شما در میان بگذارم از اینکه تا 13 - 12 سال پیش ذات مردم با حقوق شهروندی و مدنی شان غریبه بود اما امروز این جریان در نهاد یکان یکان مردم جا خوش گرفته است ، اعتراض سکوت مردمی 25 خرداد 88 دغدغه مردم بود از زوال حقشان اگرنه هیچ رهبر اصلاحاتی و هیچ روشنفکری بیانه و فراخوان و دعوتی برای اعتراض صادر نکرده بود .

با هم مرور می کنیم :

1-

گروه های فشار در سال های اصلاحات به صورت منسجم عمل می کنند ؛ انصار حزب الله به سخنرانی در مجمع مدرسان حوزه علمیه مشهد می تازند و در کنار آن دفتر تحکیم وحدت را هم بی نصیب نمی گذارند ( البته دفتر تحکیم وحدت بارها مورد نوازش و تفقد انصار قرار می گیرد ) ، تجمع قانونی دانشجویان در پارکلاله با ضربه های چوب و چماق این گروه مواجه می شود ، سینما آزادی لنگرود هم پس از نمایش فیلم آدم برفی از حمله های این گروه در امان نمی ماند ، در تاریخ انقلاب اولین بار نماز جمعه در اصفهان برگزار نمی شود و این میسر نبود مگر با تلاش های بی وقفه انصار ولایت که قبل از آن به مدرسه صدر بازار اصفهان هم حمله کرده بودند .

2-

کارناوال های عاشورا در شهرک غرب راه می افتد و توسط روزنامه های یالثارات و شلمچه به جریان اصلاحات و شخص خاتمی نسبت داده می شود ( که البته خاتمی از شکایت خود نسبت به این دو روزنامه صرف نظر می کند )

3-

زندان اوین در مدت کوتاهی به خانه دوم فعالان سیاسی اصلاح طلب بدل می شود ، فرج سرکوهی ، ابراهیم یزدی ، عباس معروفی ( که هنوز هم در غربت به بی گناهی و غیر سیاسی بودن خود اصرار دارد ) ، اکبر گنجی ، محسن کدیور ، عبدالکریم سروش ، علی افشاری ، محسن سازگارا ، رامین جهانبگلو ، ید الله سحابی و غلامحسین میرزا صالح و ... از این جمله اند .

پاسخ ایت الله یزدی رییس قوه قوه قضاییه وقت در سوال خبرنگارخبرگزاری جمهوری اسلامی که از وی جریان بازداشت ها را می پرسد چنین است :

" به شما که جریان چیست ! مگر باید به شما هم بگوییم !! "

4-

نمایش قدرت در برابر اصلاحات با دادگاه غلامحسین کرباسچی شدت میگیرد که در پی آن کرباسچی به زندان روانه میشود و در پی آن شهرداران مناطق 17 گانه  تهران استعفا می کنند .

5-

هر چند دوران نخست دولت اصلاحات اوج شکوفایی مطبوعات در ایران است اما بد نیست نگاهی به نشریات توقیف شده به حکم مستقیم و غیر مستقیم دادگاه مطبوعات و دادستان تهران بیاندازیم :

جامعه - شرق - توس - نشاط - کیان - هم میهن - خانه - زن ( به جرم توهین به حفاظت اطلاعات ناجا !!!! ) - راه نو - آریا - همشهری جهان - نوید اصفهان -      صبح امروز - خرداد ( این روزنامه حتی با بمب صوتی هم تهدید می شود اما رسانه ملی هم چنان بی اعتنا از آن می گذرد ) - آوا - جوان - آدینه - فردا - ایران - آبان - هویت خویش - آزاد ( چاپ کاریکاتوری از نیک آهنگ کوثر که تصویر یک تمساح است و دمش را دور گردن یک روزنامه نگار افکنده است ) - سلام - شهروند امروز - اعتماد ملی - اندیشه نو - ایران و ...

6-

دادگاه میکونوس ( در این دادگاه فردی که عریان است آثار شکنجه و جراحات روی بدنش را به حاضرین نشان میدهد و در تلویزیون حکومتی ایران با شطرنجی کردن تصویر واقعیت وارونه می شود و حرکت وی به عنوان توهینی به ایرانیان و نظام ایران به مخاطب معرفی می شود که البته اتفاقات پس از این دادگاه بر همگان آشکار است .

7-

استیضاح عبدالله نوری با تعداد آرایی که از حاضرین در مجلس هم بیشتر بود انجام می گیرد و تذکر نماینده های موافق در قبال این تخلف آشکار سودی نکرد تا وزیر کشور خاتمی عزل شود . 

8-

حمله به عطا الله مهاجرانی به دلیل اعطای فضای آزاد به رسانه ها

9-

نمایش قدرت مخالفان اصلاحات از دادگاه فراتر می رود و به ترور و قتل های زنجیره ای می رسد و البته در مقابل این خشونت ها حتی می توان طرح به دره انداختن نویسندگان و روشنفکرانی که در سفر ارمنستان بودند را هم نادیده گرفت ( چرا که در نهایت با تمام تلاشها اتوبوس حامل دگر اندیشان و دگرباشان (!!؟)  به دره نمی افتد و پس از آن حتی اصل موضوع هم انکار میشود .

10-

رد صلاحیت ها در انتخابات شورا ها هم فشار بزرگی بود کهبر جریان اصلاحات در آن مقطع وارد شد ، در اوج فعالیت های جناح اصلاح طلب افرادی چون حجاریان ، نوری ، عطریانفر ، اصغر زاده ، علیزاده طباطبایی و حکیمی پور و ... به دلیل عدم احراز صلاحیت ازورود باز می مانند .

11-

جریان اصلاحات در این تلاش است تا ایران وجهه مناسبی در جهان بیابد از یک سو سید محمد خاتمی در سفر های خارجی خود از امنیت و آرامش در ایران دم میزند و از سوی دیگر  برای تخریب این وجهه جهانگردان اسپانیایی و ایتالیایی در کرمان ربوده میشوند ، همچنانکه نیرو های ناشناسی به جهانگردان در اصفهان حمله ور میشوند و در زمانی دیگر خبر نگاری پرتغالی در مرز ایران و پاکستان ربوده میشود .

اوج این تخریب ها را می توان در آستانه مذاکرات ایران و مصر در سال 78 جستجو کرد هنگامی که هم زمان با این مذاکرات در تهران گروهی از تصویر خالد اسلامبولی پرده برداری می کنند .

12-

حادثه کوی دانشگاه پس از توقیف روزنامه سلام صدمات زیادی بر اصلاحات وارد کرد و انصار حزب الله ضرب شست خود را با زبان چوب و باتوم و چماق به دانشجویان معترض نشان می دهند ،سردار نقدی فرمانده نیروهای نظامی که به کوی دانشگاه وارد می شوند تبرئه می شود و عجیب تر آنکه او از خاتمی شکایت می کند ، سرانجام حکومت کل ماجرا را به یک ریش تراش ختم می کند .

13-

بیانیه شدید اللحن جامعه روحانیت مبارز که البته بیشتر به یک فحش نامه می ماند علیه خاتمی منتشر می شود .

مهدوی کنی در آن سال ها می گوید : خاتمی گفت انتقاد کنید ما هم انتقاد کردیم .

14-

انتخابات 84 انجام می شود و دوربین هایی در اتاق امن شمارش آرا حضور دارند که حتی ضرغامی ریاست سازمان صدا و سیما هم از اینکه آنها متعلق به چه گروهی هستند اظهار بی اطلاعی می کند و در نهایت خبر شمارش آرا و پیروزی محمود احمدی نژاد توسط همین گروه ناشناس به واحد پخش صدا و سیما تحویل می شود و اینگونه پیروزی احمدی نژاد اطلاع رسانی می شود .

15-

انتخابات هفتم و هشتم مجلس شورای اسلامی هم انتخابات عجیبی است چرا که تقریبا نشانی از جنبش اصلاحات در نمایندگان دیده نمی شود چرا که همگی رد صلاحیت می شوند .

16-

اعتراف های تلویزیونی پیاپی هم از آن سختی هایی بود که جریان اصلاحات تحمل کرد ؛ هاله اسفندیاری ، رامین جهانبگلو ، کیان تاجبخش ، علی افشاری ، محمد عطریانفر ، وسعود باستانی و محد علی ابطحی و ... از جمله کسانی هستند که در تلویزیون ملی ( !!؟ ) ایران اقرار به اشتباه و خطاهای بزرگ خود می کنند .

-

هرچند این مسائل بر دوش جنبش اصلاحات سنگینی کرد اما آیا گمان می کنید توانست این جنبش را متوقف کند یا از بین ببرد ؟

پاسخ من آن است که خیر ، جریان اصلاحات توقف نداشت و امروز روند آن نیز بهتر شده است چرا که از روشنفکران به مردم احاله شده است و شاید بی اغراق نباشد اگر بگوییم در کنار هر فعال سیاسی که در زندان به سر میبرد صد ها نفر از توده غیر تخصصی سیاسی نیزهستند .

آیا ایستادگی جنبش اصلاحات پس از این همه فراز و نشیب دلیل خوبی نیست تا من بخواهم با اعتقاد بگویم چه بخواهند و چه نخواهند اصلاحات در جریان است ؟

پی نوشت :

1- چون بنا داشتم در مورد اعتراف های تلویزیونی مطلبی کامل تر بنویسم در این پست تنها اشاره ای گذرا به آن کردم .

[ سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 ] [ 0:14 ] [ farhad farzad ]

جامعه سیاسی ایران همواره در برخورد و تلاقی با رقیب مشکل داشته , چه این رقیب در قامت حزب باشد و چه در قالب فرد و یا  حتی آلترناتیوی بالفعل , این موضوع جدا از دیدگاه صفر و صد ؛ واقعیتی است نسبی در احوال جامعه سیاسی ما و هر چقدر هم یک طرف رقابت بیشتر در محوریت قدرت قرار بگیرد , کنشی سخت تر با دیگری خواهد داشت .

- حزب توده در ایران حتی فرصتی رسمی برای برای بیان مواضعش نمی یابد و به جرم خیانتی که هرگز هم اثبات نمی شود غیر قانونی اعلام می شود . " محمد رضا شاه پهلوی " در گفت و گو ی خود با " فالاچی " به صراحت ,  ترحم به اعضای این حزب را دیوانگی می خواند و سر انجام این رقابت ,  حذف حزب توده به سلیقه شاه است .

پس از انقلاب هم اعضای حزب توده چون کیانوری ، محمد علی عمویی ، م.ا.به آذین و ... در تلویزیون مجبور به اعتراف و خودکشی عقیدتی می شوند .

- حزب اجباری رستاخیز در دهه 50 هم  شاید  درک رقابت در جامعه سیاسی ایران را کمی روشن تر کند , هر چند این طرح در عمل به اجرای کامل نمی رسد اما زاویه مناسبی است برای نمایش روند حذف و محو احزاب .

- راست سنتی به ادعای مالکانه خود اجازه هیچ دخالت مهمی را به چپ نمی دهد و دهد 60 در ایران عملا مفهوم گنگ و نارس رقابت را نشان می دهد , چپ اسلامی گاهی به اندیشه التقاطی هم متهم می شود .

- در سال های بعد و در عصر اصلاحات تلاش بی وقفه رادیکال های چپ در حذف شخصیت سیاسی " هاشمی رفسنجانی " خلاصه می شود هر چند بعدها بد سلیقگی و کج فهمی برخی اعضا توجیهی برای جبران اعلام می شود .

در هر حال رئالیسم سیاسی تقابل افکار در سیاست ایران تقریبا نشان می دهد که حذف رقیب معمولا پرکابردترین روش بوده است و امروز نیز به دنبال همان سابقه است که اگر حذف و محو احزابی چون " سازمان مجاهدین " , " جبهه مشارکت " و " تحکیم وحدت " بزرگترین دغدغه رقیب باشد و تعجبی هم برنیانگیزد .

 

 - خصلت حذف و محو در ساختار سیاسی ایران بیشتر از هر چیز ریشه در چند ویژگی دارد :

1 ) جامعه سیاسی ایران همواره از عدم تجربه پذیری از گذشته آسیب دیده است , اگرچه شاهد تحلیل های مختلف از یک اتفاق هستیم اما پای عمل به قانون سابقه و عادت به همان راه آزموده پیشین رفته ایم .

بعید است اگر گمان کنیم که راست سنتی در ایران نمی داند که از روند جامعه تک حزبی در نهایت طرفی نخواهد بست و نیز عجیب تر اگر تصور کنیم که رادیکال های اصلاح طلب نمی دانستند که طرح حذف رقیبی قدرتمند همچون " هاشمی رفسنجانی " در سالهای اول اصلاحات به سودشان نخواهد بود .

ساده انگارانه است اگر بگوئیم اصلاح طلبان نمی دانند که مشارکت در هدف ثابت چقدر سودمند است , اما آیا چگونه سال 84 که می توانست سال مفهوم توافق برایشان باشد سالی جز چند پارگی و انشعاب برایشان نیست ؟ انشعابی که می توانست آنها را  تا مرز نابودی پیش ببرد و تاوان همین اشتباه است اگر امروز در میان پوپولیسم گرفتار باشند و از آن بنالند .

2 ) سیاستمداران ما از اینکه رقیب را به رفیق تبدیل کنند عاجز هستند و عجیب تر آنکه نه تنها چنین نمی کنند که رفیق را نه به رقیب که به دشمن تبدیل می کنند .

چگونه است که سیاستمداری چون " اوباما " به حسابی نه چندان پیچیده در می یابد که هم به تفکر رقیب نیاز دارد و هم به پشتوانه مردمی و عمومی آن و تنها در پس زیرکی و درک او از این موضوع است اگر " هیلاری کلینتون " در صدر وزارت خارجه دولتش می نشیند و بدین ترتیب احتمال اپوزسیونی بالفعل را خنثی می سازد و بزرگترین رقیب دموکرات هم به نزدیکترین رفیق لیبرال دموکرات تبدیل می شود .

3 ) سیاست در ایران عموما به عنوان علم تلقی نمی شود کما آنکه با کمی اغماض , تعداد مفسرین و نظریه پردازان سیاسی در ایران را می توان به تعداد جمعیت ایران شمارش کرد .

چه به نقدی ناشیانه و چه در تعریفی نادانسته هر کس عالمی است از علم در دسترس سیاست و نظریه پردازی که گاه به شکل دگماتیسم جنبه ای ایدئولوژیک به خود می گیرد و زبانی می شود از تکرار یک مونولوگ با گوشی که هرگز میل شنیدن منطق نمی کند .

4 ) ورود به عرصه سیاست گاهی خلق الساعه و هیجان زده است و گاهی به لطف بخت و اقبال اتفاقی دسترسی به هرم قدرت که نمونه دسترسی به روش بالا رفتن از دیوار یک سفارتخانه از همین جمله است .

در چنین عرصه سیاسی که معمولا جمعیت حد اکثری آن به ذات و مفهوم آن تعلق ندارد راهی به رهی نیست .

از یک سو سیاستمدار حرفه ای ما در ظاهر عدم تمایل به قدرت یکسره در پی دوام و بسط قدرت سیاسی خود است که این تناقضی است واقعی هرچند غیر اصولی و دست های مجهول قدرت معمولا از چنین خصلتی نشات می گیرد که گاهی در بروز یک آشفتگی , حدس عامل آشفتگی به همین سبب مشکل می شود و به پیوست آن , یافتن راه چاره ای برای آن مشکل تر.

5 ) سیاستمداران ما همواره مدعی داشتن سینه موسع و آغوش گشوده به روی هر تفکری هستند و به جرات کمتر دولتمردی داشته ایم که دست کم جمله معروف اما تکراری " بکار گیری کلیه ظرفیت های موجود جامعه فارغ از دیدگاه های سیاسی آنان " را دستمایه ایدئولوژی خطابه و مشی کاری اش معرفی نکرده باشد , جمله ای که بدون استثنا ء در بدو ورود هر مدیری از ریاست جمهور گرفته تا بخشدار دورترین گوشه های علیا و سفلی , جز فتح باب و آغازی برای جلب اعتماد شنوندگانش کارکردی فراتر نخواهد داشت , سخنی که پس از مدتی اندک , جز در موزه تکرار حرف های سیاسیون , مکانی امن تر برای از یاد بردن نخواهد یافت , زمانی بعد دایره مصادیق تنگ تر و تنگ تر می شود و دست آخر واژه " ظرفیت های موجود " در نقاب تفکری تقلیل یافته به " ظرفیت های موجود هم عقیده " تبدیل می شود و این چنین است که مفهوم " حزب یعنی خودم " رشد می کند تا محلی باشد برای آرام گرفتن تفکر نادرست موازی و مساوی دانستن یک عقیده با تمام وطن !!  طعنه روبرت میشل به  تفکر  " وطن عبارتست از من و من یعنی وطن "  لویی چهاردهم بی شباهت به همین نگاه  نیست.

6 ) صورت نمادین و سمبولیک رقابت بیشتر از نمودهای حقیقی تغییرات است , به عبارت دیگر صورت بندی رقابت در شعارهای سیاسی است و یا ارائه آمار , حال آنکه رقابت نه بر اساس شعار و ارائه آمارهای خوشبینانه که بر اساس قبول عامه و پذیرش مردم است که واقعیت می یابد و یقینا " بنجامین دیزراییلی " وجه نادرست کارکرد آمار را در جامعه سیاسی درک کرده بود وقتی به طنز می گفت دروغ بر سه نوع است  1- دروغ  2 – دروغ شاخدار و

3- آمار  !!!

 خطابه و شعار آنچنان مورد توجه سیاستمدار ماست که فرصت چگونگی اجرای همان شعار نیست ,  بیشترین زمان احزاب در صدور بیانیه و جوابیه صرف می شود تا آنجا که اصل اندیشه و خواست کلی از یاد برود و البته این هم فرایندی است که در اعجازی عمومی به به علاقه اجتماعی تبدیل شده است , علاقمندی به صحبت پیرامون یک مبحث تا خود آن مبحث !! و دست آخرشکل گیری عادتی که  کلیات و حواشی را بپسندد .

7 ) جامعه سیاسی ایران همواره از نقد هراس داشته و نقد هم تا آنجا مجاز است که به کلیات بپردازد و این همان روشی است که سیاستمداران ما همواره به آن علاقه نشان داده اند , بحث در کلیات , قرائت های بزرگ , نظریه پردازی های کلان و یا خطابه گویی های کلی اما بی هدف !

نقد جزئیات  را کسی تاب نمی آورد و اگرچه منتقد گاهی علنا محکوم نمی شود اما باور کنیم که به چشم یک اپوزسیون بیگانه و معاند نگریسته می شود .

8 ) سیاستمداران ما همواره به انتظار زمانی برای تلافی هستند و به همین سبب می توان گفت حافظه آنان آکنده از گفتار و رفتار دیگران است و این حافظه و قدرت ضبط مثال زدنی ابزاری است برای یادآوری  زمان مناسب تلافی و فرصتی که بشود  بی دلهره بی رودربایستی های معمول سیاسی سر حریف را به سقف چسباند . دلخواه ترین راه جبران  که رقیب هرگز برنخیزد .

- بی شک حذف رقیب چه خواسته و عامدانه به تلافی و چه ناخواسته به عادت , هیچکدام به موازات منفعت اجتماعی نخواهد بود و حداقل ضرر آنکه محک ارزش و عیار سنجش ادعا را از دست داده ایم و این همچون ادعای قهرمانی آن کشتی گیرخواهد بود که مسابقه اش را با آدمک برگزار کرده و برده و به دور افتخار بوسه بر چهار گوشه تشک هم می زند .

اگر زمانی شکل گیری انقلاب و به دنبال آن جنگ پیش می آید گله ای نیست اگر رقابت احزاب آنچنان محسوس نیست چرا که در آن مقطع , تمرکز بر جنگ اولویتی فراتراز خواسته های جناحی داشت , چنانچه در آن مقطع ذهنیت صاحبخانه ای و مالکانه جناح سنتی مجالی به چپ نمی داد تا چپ همچنان ناراضی بماند لیکن درک این نکته بسیار مهم است که در آن مقطع اقدامی چشمگیر از جناح چپ به منزله سهم خواهی  صورت نمی گیرد اما این بدین معنی نخواهد بود که چنین روندی پایدار بماند و هیچ حزب و گروهی نتواند افکارش را بیان کند چرا که جامعه نیازمند تفکرات مختلف است و برآمدن احزاب مختلف و انشعاب های پی در پی نه امری مذموم که روالی ناگزیر است .

- سازمان مجاهدین در سال 58 تاسیس می شود , در سال 61 انشعاب می کند , در سال 65 با اجازه امام منحل می شود و سال 70 مجددا فعالیت خود را آغاز می کند , تحکیم وحدت حزب دیگری است که به چپ می زند و تفکرات اصلاحی دارد , ادوار دانش آموختگان و دانشجوئی را ایجاد می کند و شاخه های تخصصی آن سازمان می یابد ,اساسنامه  جامعه روحاینت مبارز در سال 57 با تاکید امام (ره) و حمایت ایت الله مطهری ایجاد می شود که از انشعاب روحانیون چپگرای همین حزب در سال 68 مجمع روحانیت مبارز هم ایجاد می شود , مدیران اصلاح طلب دولت پنجم و ششم با مبنای اقتصادی – اجتماعی حزب کارگزاران را در سال 74 تاسیس می کنند ,  جبهه مشارکت و حزب اسلامی کار در سال 77 اعلام موجودیت می کنند . حزب اسلامی کار خبر گذاری ایلنا را تاسیس می کنند تا رسانه نیز به صورت رسمی به کار گرفته شود , جامعه اسلامی مهندسین تخصص را در حزب می افزاید و دز مشی سیاسی خود بیشتر به میخ راست می کوبد تا به نعل چپ , پس از انتخابات 84 و اعتراض مهدی کروبی  حزب اعتماد ملی تشکیل می شود و در چنین فضایی هر چند پر کش و قوس و پر از دغدغه  احزاب به حیات سیاسی خود ادامه می دهند , برخی احزاب صاحب روزنامه هستند , برخی صاحب خبر گذاری , گاهی نقد می کنند  گاهی اعتراض و مخالفت اما عملی در جهت حذف و محو پیش نمی آید  تا خیالمان آسوده باشد که احزاب به سوی حرفه ای شدن می روند اما به یکباره و یکروزه فریاد وا اسلاما و وا وطنا  برسر چند حزب بلند می شود و در پی اش به عادت تلافی , فرایند محو پیش می آید و دوباره سنت کج فهمی رقابت با تمام تلخی اش نمایان  می شود تا یکباره دیگر دوره کنیم که سیاست علم است , در کنار رقیب مفهوم می یابد , سیاست حاصل درک تجربه های گوناگون است ,  سیاست باید نقد شود و سیاست نیازمند تحمل است .

تمسخر و و ریشخند ادعای لویی چهاردهم در در طنز تلخ و پر طعنه " حزب یعنی خودم " امروز قضاوتی است عادلانه بر اثبات حقانیت ناگزیر آزادی و دموکراسی .

 رقابت,آزادی و دموکراسی بسیار پر هزینه است اما غیر قابل انکار و " زنده باد مخالف من "  هزینه زیادی نیست مقابل تکرار ریشخند و طعنه های گزنده .

[ چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ] [ 19:38 ] [ farhad farzad ]

http://ab-baba.persiangig.com/%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%20%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%20copy.jpg

چند جمله کوتاه می نویسم تا مقده ای به دست آید :

1- میرزا رضا کرمانی بیش از صد سال پیش با تپانچه پنج تیر روسی که در جامه ملبس زنانه اش پنهان کرده بود به ناصر الدین شاه شلیک می کند و او را ترور می کند.
امروز میرزا رضا کرمانی مظهر مبارزه با استبداد و خودکامگی قاجار است ، حکومت ارزش بزرگی را برای وی قائل است .
2- از نواب صفوی و جمعیت فدائیان اسلام  با عنوان مبارزی آزادی خواه و جنبش ضد دیکتاتوری یاد می شود . سریالی به پاس تلاش نواب صفوی و با هدف بزرگداشت او از رسانه ملی پخش می شود ، دایره اعتبار نواب به شهر داری ها هم می رسد تا نام او به عنوان عصاره تفکر جمهوری اسلامی بر بزرگراه ها و خیابان ها نقش ببند .
3- فدائیان اسلام هم چنان مظهر ضد استبداد هستند هر چند برادران امامی اصفهانی با همکاری نواب صفوی از اعضای فدائیان احمد کسروی نخست وزیر با سواد و تاریخ نگار ایران را به همراه منشی اش حداد ترور کرده باشند .
4- خلیل طهماسبی که او هم از اعضای دیگر فدائیان است اقدام به ترور رزم آرا می کند ، خلیل طهماسبی رزم آرا را خائن می داند و همین دلیل برای او کافی است تا رزم آرا را که برای شرکت در مجلس ختم آیت الله فیض در مسجد شاه حضور یافته با ضرب سه گلوله ترور کند .
خلیل طهماسبی بسیار مورد توجه جمهوری اسلامی است و نام او در تقویم های دوران جمهوری اسلامی هم چنان ماندگار است تا کرامت او تنها به روایت انقلاب از تاریخ حواله شود .
5- بخارائی اقدام به ترور حسنعلی منصور می کند و این اقدام کافی است تا نام بخارائی در نگارش های تاریخی از زبان جمهوری اسلامی با عنوان چهره های فداکار و آزادی خواه ثبت شود .
6- سروان خالد اسلامبولی که با دیدگاه های انور سادات در پیمان کمپ دیوید مخالفت دارد ، انور سادات را در جریان بازدید از رژه ای نظامی ترور می کند .
نام یکی از خیابان های تهران به افتخار و پاسداشت این حرکت به نام خالد اسلامبولی تغییر می کند .
7- سعید عسکر در سال 1378 ، سعید حجاریان را با شلیک گلوله ای که صورتش ترور می کند ، سعید حجاریان هر چند زنده می ماند اما زندگی کمتر از دست و پنجه ای هر روزه با مرگ ندارد ، قسمتی از اندام عصبی او از بین می روند تا روزگار سعید حجاریان به روی ویلچر سپری شود .
سعید عسکر با پشتیبانی حکومت آزادانه در درتهران و شهر ری  زندگی می کند و اسم رسمی هم پس از آن اتفاق برای خود دست و پا کرده است .
8- اسامه بن لادن بزرگترین تروریست جهان هرچند همواره زندگی مخفیانه دارد و ترس از دستگیری و محاکمه دلهره اصلی زندگی اش بوده است اما سال هاست دلهره ای حداقل از وضعیت اعضای خانواده خود ندارد چرا که دولت ایران تنها به حکم انسانیت و هیچ چیز دیگرخانواده 30 نفری بن لادن را در باغی نزدیک تهران اسکان داده است تا بن لادن دیگر دغده ای از اوضاع خانواده اش نداشته باشد .
9- علی وکیلی راد در سال 1994 در فرانسه به اتهام ترور شاهپور بختیار آخرین نخست وزیر حکومت پهلوی دستگیر می شود .
جکومت ایران دراقدامی برای حمایت و باز پس گیری این فرزند میهنش پیشنهاد معاوضه او را با کلوتید ریس فرانسوی که دراتفاقات پس از انتخابات 88 دستگیرشده بود به دولت فرانسه مطرح می کند .
10- مصطفی مازح جوان لبنانی و ابراهیم عطایی دانشجوی فلسفه دانشگاه تهران نامشان را به عنوان اولین کسانی که به قتل سلمان رشدی اقدام می کنند ثبت کردند ، ابراهیم عطایی و مصطفی مازح در اقدامشان موفق نیستند و خودشان کشته می شود.
حکومت ایران به شخصیت محبوب مازح و عطایی افتخار می کند . جریان تصویر سازی های مازح از آن پس روی در و دیوار شهرها آغاز می شود .
11- قتل های زنجیره ای و ترور روشنفکرانی چون پوینده ، سعیدی سیرجانی ، محمد مختاری و داریوش و پروانه فروهر و دیگران خشم همگان را بر می انگیزد و چگونگی قتل ها ( مخصوصا پروانه فروهر که سینه های وی هم بریده می شود ) دل هر انسانی را به درد می آورد .
حکومت ایران سکوت را ترجیح می دهد و هر چند می توانست با تقبیح آن به نفع خودش استفاده کند اما روزنامه سلام را هم به جرم افشای قتل های زنجیره ای و افشای سعید امامی توقیف می کند .
12- از مقراهی عامل اصلی حادثه بمب گذاری لاکربی پس آزادی و بازگشت به لیبی توسط معمر قذافی همچون یک قهرمان استقبال می شود و این گونه تروریسم را به جشن می نشینند اما این برای جمهوری اسلامی دلیل نمی شود که حمایت بی دریغ و دوستانه خود را ازلیبی دریغ کند .
13- عباس کیا رستمی طعم گیلاس را در اعتراض به دیدگاه هایی می سازد که ایران را حامی تروریسم می داند تا بگوید در ایران حتی کسی حاضر نیست در مقابل پولی هر چند بسیار چند بیل خاک به روی کسی بریزد و این گونه با تفکر تروریسم منتسب به ایران مقابله می کند ، حکومت حتی منفعت حاصل از این نگاه را درک نمی کند و تلاشی در معرفی این فیلم به جهان ندارد تا بار کوتاهی حکومت در رسالت ارائه پیام را کیارستمی به تنهایی به دوش بکشد و بخشی از   تلطیف نگاه جهانی را مدیون او باشیم و نه دغدغه حکومت .
-
ای کاش این چند جمله بتواند این سوال را در ذهنمان شکل دهد که جمهوری اسلامی چه اندازه با تروریسم مخالف است !
حقیقتا سخت است پذیرش اینکه حکومتی هم داعیه انزجار از تروریسم را فریاد کند و هم اینگونه در عمل بر حمایت از تروریسم اصرار ورزد .
سیاست حکومت ایران در مواجهه با تروریسم را می توان سیاست یک بام و دو هوا دانست ؛ سیاستی که از یک سو خالد اسلامبولی را تا حد یک اسطوره بالا می برد و سعید عسکر را پس از ترور آزادانه در خیابان رها می کند و و بر عمل خاتمی می تازد به جرم همدردی اش با مردم حادثه دیده 11 سپتامبر و از سوی دیگر خود را بزرگترین دشمن تروریسم در جهان بداند .
در واقع پرسش اصلی این یادداشت ، برای یافتن پاسخی است تا روشنگر نمود عملی حکومت در مقابله با ترور باشد و اینکه کدام سیاست اجرایی فارغ از بحثهای کلامی و ادعاهای گفتاری توانسته حرکتی باشد تاآن را ایستادگی و مبارزه اش علیه تروریسم بخوانیم ؟
- اگر تمام این موارد را شائبه ای بدانیم که در ذهن من - حداقل به عنوان شاهدی اوضاع - شکل گرفته است و همه را حاصل سوء تفاهم برداشتی شخصی بدانیم ، از آن سو چه کسی می تواند برای رفع این سو تفاهم و حذف چنین شائبه ای موردیرا مثال بیاورد که در عملکرد حکومت جمهوری اسلامی به تنهایی پاسخ تمام این سولات باشد ؟ این سوالی است که هر چند آن را محصول ذهنی مغرض بدانیم اما بی تردید در ذهن بسیاری افراد جریان دارد حال آنکه نی توان ذهن افراد را سانسور کرد پس بهتر شاید آن باشد که حکومت جوابی برای آن بیابد ، جوابی غیر از تهدید و توجیه !

[ یکشنبه چهارم بهمن 1388 ] [ 15:31 ] [ farhad farzad ]

http://ab-baba.persiangig.com/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%20%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF.jpg

درحال حاضر احزاب کشور تبدیل به دو جریان شده اند که شدیدا در مقابل یکدیگر قرار گرفته اند ، یک طرف جناحی است تازه به قدرت رسیده که تقریبا دخالتی در اتفاقات منجر به انقلاب 57 نداشته است و در سوی دیگر جناحی است که می توان آن را هسته پدید آورنده انقلاب دانست .

از میان چهره های جناح نخست تنها دو یا سه چهره چون آیت الله یزدی و جنتی را می توان نام برد که در فرایند انقلاب نقش داشته اند و دیگرانی چون محمود احمدی نژاد ، رسایی ، رادان ، مصباح یزدی و ثمره هاشمی و... در آن زمان یا دخالتی در سیاست نداشته اند و یا سن سالشان به تاثیر گذاری در آن مقطع نمی خورد با این حال این نسل به رهبری محمود احمدی نژاد به ادعای آرمان های انقلاب ائدیولوژی مقابله با نسل پیشین را با خود آورده است و از هیچ ابزاری برای رسیدن به این هدف نمی گذرد ، چه این ابزار برانگیختن مردم از فراز منبر باشد و چه محدود کردن رسانه و نقد وتحلیل یک سویه و چه طرح شعارهای پوپولیستی و مردم برانگیز برای تضعیف جامعه مدنی و چه ایجاد نهادهای امنیتی موازی با نهادهای رسمی و چه آنکه بخواهد هزینه فعالیت سیاسی در جامعه را از طریق دستگیری دانشجویان و مردم و پخش اعتراف ها بالا ببرد ، چنین عملکردی هر گونه محملی را برای گفتگو در فضای یاس آلود جامعه که به انسداد سیاسی رسیده است از بین می برد تا تنها شاهد دو قطب باشیم ؛ قطب مومنان حکومت و قطب ناباوران آن .
محمود احمدی نژاد را توده حامیانش گرچه مومن به حکومت می دانند اما در حقیقت بیشترین آسیب را برای حکومت به ارمغان آورده است که این آسیب در پشت تبلیغات گسترده او مخفی مانده است ، تلاش جناح قدرت برای خارج کردن نهاد رهبری از مرکز چالش های سیاسی در راستای همین منفعت انجام می شود ، محمود احمدی نژاد با ایجاد سپر حفاظتی در اطراف رهبر شکاف و فاصله ای با دیگران می اندازد و از همین فرصت استفاده می کند تا هم تبلیغات را به سمت دلخواهش بکشاند و هم برجریان مخالفش بتازد و این زیرکی احمدی نژاد در فهم چنین مسئله ای است که توانسته مخالفان و منتقدانش را مخالفان و منتقدان رهبر نشان بدهد تا در نهایت انبوه مخالفانش را در برابر رهبر قرار بدهد و سپس خودش را تنها حامی و دلسوز ولایت و رهبری معرفی کند تا به این روش هم بر فدرت خود بیافزاید و هم به اتهام مخالفت با رهبری و نظام بر مخالفانش بتازد و نیز هراسی از آن هم نداشته باشد که بر که تاخته است ، ناطق نوری و فرزندانش یا میر حسین موسوی و همسرش و یا هاشمی رفسنجانی و کل خانواده اش ...
این شخصیت محمود احمدی نژاد اصول گرایان را نیز به دردسر و اضطراب انداخته است که عملکرد او نه تنها وجهه ای به جناح راست نمی دهد که افراط ها و رادیکال گری هایش از اعتبار این جناح هم می کاهد و این موقعیتی است برآمده از خوی افراطی گری که زمانی بازرگان را چنان به تنگ آورده بود که می گفت : دعا می کردیم باران بیاید ، سیل آمده است .
احمدی نژاد زمانی به حکم هاشمی رفسنجانی به استانداری اردبیل می نشیند و در روال معمول و به حساب حرمت ها در سابقه سیاسی احمدی نژاد را باید امروز در دسته طرفداران هاشمی می دیدیم اما شگفت آور آن است که بیشترین کینه و حساب کشی احمدی نژاد از هاشمی رفسنجانی است و شگفت آور آنکه رهبر نیز حرفی به حمایت قاطع از دوست دیرینه اش هاشمی نمی زند .
آیا نقش هاشمی درجریان انتخاب آیت الله خامنه ای به عنوان ریاست جمهوری ایران هم در گرفتن رضایت امام خمینی برای ورود روحانیت به دولت و هم در فرستادن مرتضی غفوری به عنوان رقیب صوری برای آزاد جلوه دادن انتخابات نادیده گرفت ؟
هاشمی رفسنجانی سال 68 بزرگترین حامی آیت الله خامنه ای است تا او را به عنوان مناسب ترین شخصیت در جایگاه رهبری تثبیت کند و نظر اکثریت مجلس خبرگان را جذب کند و چنین می شود .
بی شک آیت الله خامنه ای بهتر از هر کس وفا داری و پشتیبانی هاشمی رفسنجانی را به خاطر دارد اما چرا دوست دیرینه خود را در مقابل محمود احمدی نژاد نادیده می گیرد ؟
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رییس مجلس خبرگان کنونی و رییس مجلس سابق ، قائم مقام فرمانده کل قوا زمان جنگ و 8 سال رئیس جمهور ایران ، آیا امروز فتنه ای است علیه نظام یا کسی است که خیلی ها او را خود نظام می دانند پس آیا او فتنه ای علیه خویش است ؟
مقام رهبری در حمایتی بی سابقه نظرات محمود احمدی نژاد را به خودش نزدیک تر می داند تا نظرات هاشمی رفسنجانی ، احمدی نژاد اما جسورانه از رهبر هم می گذرد و حکم حکومتی به تن اسفندیار دولت کارسازی نمی کند و تا رحیم مشایی هم چنان محبوب رئیس جمهور بماند و پست های حساس از وی دریغ نمی شود ، اتفاقی که حاشیه اش به هیات وزیران می رسد و در پی آن وزیر اطلاعات که همواره به پیشنهاد رهبر بوده است به دلیل ناکارامدی اش توسط احمدی نژاد به تحقیر عزل می شود تا مفهوم اطاعت از ولایت را بهتر بدانیم ، آیا این حقیقت کوچکتر از آن است که طرفداران ولایت که دل در گرو احمدی نژاد گذاشته اند را به فکر وادارد که خود احمدی نژاد اما چقدر دل در گرو رهبر گذاشته است ؟
محمود احمدی نژاد در فرمان رهبر به جذب حد اکثری و دفع حد اقلی هم پای بند نیست همچنانکه دیگر ولایت مداران چون شریعتمداری و قاضی مرتضوی و احمدی مقدم هم نیستند و اتفاقات پس از انتخابات 88 مهر تاییدی است بر همین ادعا .
در لطیفه ای آمده است شخصی چراغ جادویی می یابد و 3 آرزویش را به غول چراغ می گوید ، ثروت و منصب های بزرگ برآورده می شوند اما غول هم از برآوردن آرزوی سوم عاجز است و آن شخص آرزو کرده بود که مهرش بر دل خلق بیافتد .
حقیقت آن است که که به تبلیغ و اجبار کسی بر دل مردم نمی نشیند همان گونه که به زور و ارعاب مهر کسی از دل بیرون نمی رود .

[ چهارشنبه سی ام دی 1388 ] [ 2:19 ] [ farhad farzad ]
" بر رای صوابنمای ساکنین ممالک محروسه مخفی نماناد که همت ملوکانه اولیای دولت مصروف بر این گشته که ساکنین ممالک محروسه تربیت شوند و از آنجا که اعظم تربیت آگاه ساختن از کار جهان است لهذا به حسب حکم شاهنشاهی کاغذ اخباری مشتمل بر اخبار شرقیه و غربیه در الطباعه ثبت و به اطراف و اکناف فرستاده خواهد شد "

سالها از انتشار نخستین سند روزنامه در ایران می گذرد . به عبارت دیگر از هنگامی که " محمد شاه " تصمیم گرفت مردم شریف ایران تربیت شوند سال ها گذشته است .

در پی این فرمان نشریه ای توسط " میرزا صالح شیرازی " از چاپخانه ای که آن را " باسمه خانه " می خواند بیرون می آید با نام " کاغذ اخبار " که ترجمه ای است از لغت فرنگی " نیوز پی پر " که البته عمرش به بیش از 2 شماره طی 2 ماه قد نمی دهد .

پس از آن در دوران ناصری و به همت " امیر کبیر " روزنامچه تهران و سپس وقایع اتفاقیه به صورت هفتگی چاپ می شود . روزنامه " انطباعات دولت علیه ایران " قدم بعدی است که البته ویژگی مصور بودن را نیز دارد .

این سیر اغاز روزنامه نگاری در ایران است . آغاز رسیدن به این درک اجتماعی که آگاهی ملت ایران از اخبار تلقی می گردد.

اگرچه انتشار روزنامه از سوی حکومت با داعیه آگاه ساختن از کار جهان آغاز می شود اما چندانکه می نماید نیست , چرا که تمام این نشریه ها , حتی آنها که عنوان ملت و ملی داشته اند توسط دولت اداره می شدندو یقینا برای اولیای دولت و حکومت شاهنشاهی صلاح نبوده هر اتفاق و خبری به آگاهی ساکنین شریف ممالک محروسه برسد و این بدین معنی است که آغاز ممیزی و سانسور مطبوعات در ایران , عمری به میزان مطبوعات در ایران دارد , اما به هر حال نکته قابل ستایش آن است که مقدمه ای در تاریخ نشریات پیش آمده و می شود بدین امید دل بست که در جریان سازی وگام های پس از آن , کاستی ها رفع شود و شیوه اداره تغییر کند , چرا که اگر قرار بر این بود که روزنامه و مطبوعات در ایران به طبع اوامر دولت و چاپ منویات ملوکانه و خواست حکومت بسنده کند , وظیفه ای فراتر از یک جارچی کوچه گرد عهد قاجار نداشت .

حقیقتا سوال آزار دهنده ای است که پس از گذشت بیش از 150 , اکنون جایگاه روزنامه نگاری در ایران کجاست ؟

اصولا جایگاه رسانه کجاست ؟

مسئله هنگامی دردناک می شود که می بینیم از عهد محمد شاه و عهد ناصری تا کنون , روزنامه نگاری در ایران به همان شیوه اداره شده است ,

" شیوه انتشار روزنامه های صبح و عصر برای آگاهی مردم ایران با اجازه و نظارت دقیق دولت ایران " .

برای آنکه به عمق ماجرا پی ببریم خوب است ژورنالیسم را در ایران با کشورهای مدرن دنیا مقایسه کنیم , اصولا در تمام این کشورها , دولت ارگان نظارتی رسانه محسوب نمی شود و اصلا چنین وظیفه ای در ساختار نظارتی دولت نمی گنجد و در حقیقت این راهی است تا رسانه های در ذات آزاد , بدون دغدغه به نقد وبررسی ایرادات دولتشان بپردازند , دولتی که توسط مردم انتخاب شده و آن ملت اقتدار و حق هر گونه سوال و نقدی را از آن خواهند داشت و این در حالیست که دلهره ای از شنیدن عناوینی چون " تشویش اذهان عمومی " , " نشر اکاذیب " , " تبلیغ علیه نظام " و ... ندارند و این واژه ها , واژه هایی است که برای آن رسانه ها مفهوم بیرونی و وجود خارجی نخواهد داشت . مطبوعات به صراحت , قدرت بیان ایراد ساختار و شیوه اجرایی دولت را دارند و به نوعی وظیفه ضمانت اجرایی را به دوش می کشند , وظیفه ای در بستر اعتماد بسیار فراتر از جارچیان کوچه گرد عهد قاجاریه !!!

در این ساختار آنکه در بازار وقایع , کالایی واقعی تر و حقیقی تر بدهد ماندگار است نه آنکه مصلحت بفروشد , ماندگاری با کسی است که تحلیلی به واقیت نزدیکتربدهد , آنکه واقعیت را نمایش بدهد نه آنکه مصلحت را .

تفاوت مصلحت و حقیقت را به راحتی وقتی می شود درک کرد که دولت آمریکا هیچگاه ابایی از بیان این حقیقت ندارد که در گذشته رفتار انسانی با سیاهان نداشته در حالیکه با همدستی بسیاری رسانه ها می تواند حقیقت را وارونه جلوه بدهد و یا به تکذیب آن دست یازد یا آن را از اساس غیر واقعی بداند , اما نه تنها چنین نمی کند بلکه خود موید آن سابقه می شود اما در کنار آن اطمینان می بخشد که اینک چنین نمی کند و آن گذشته را مذموم می خواند , چنانچه انتخاب یک رییس جمهور سیه چرده در کنار آن گفتار , حقیقت کنونی رفتار با سیاهان را نشان می دهد و نه صرفا شعار و حرف های دولتمردانشان .

هوشمندی زمانی است که بتوان از یک اتفاق , هرچند ناگوار , تجربه ای حقیقی و صادقانه ساخت , تجربه ای که نه منجر به نفی و واونه جلوه دادن اتفاق بشود بلکه به اصلاح آن بیانجامد . این وارونه جلوه دادن هنگامی خطرناک میشود که یکسره قرار است در جهت مصلحت اندیشی حرکت کند و اصل مصلحت یکسره به جای حقیقت بنشیند . این شیوه اجبار و مصلحت حاکم بر رسانه هاست که رسانه ملی ما گاهی به وظیفه جارچیان قناعت می کند و باقی نشریات نیز به اجبار به همان سمت گمارده می شوند , اجباری که خواه ناخواه " تعطیلی نرم با اعمال شاقه " را در پی خواهد داشت .

همین نکته ظریف است که میان رسانه و رسانه آزاد , 150 سال فاصله می گذارد و پس تجربه سال های روزنامه و نشریه در ایران , چشم بستن بر این نکته است که میانگین عمر هر نشریه را در ایران به 3 تا 5 سال رسانده است تا صاحبان و مدیران روزنامه های ایران حسرت و آرزوی امنیت و ثبات نشریاتی چون " تایم " , " اشپیگل " , " لوموند " و ... را در دل بپرورانند که بیش از 50 سال بدون دلهره توقیف و تعطیلی و لغو مجوز فعالیت می کنند .

براستی کدام شغل و پیشه است که با کوچکترین اشتباه , تمام افراد آن بیکار شوند ؟

براستی کجای دنیا چنین استانداردی برقرار است که به خطای یکنفر , یک نشریه توقیف شود و تمام افراد از مدیر مسیول گرفته تا توزیع کننده بیکار شوند ؟

خیالمان راحت تر می بود اگر اسمی بر آن نمی گذاشتند , اسمی با حجم رسانه آزاد اما با توقعی به اندازه جارچیان کوچه گرد .

[ جمعه بیست و پنجم دی 1388 ] [ 17:31 ] [ farhad farzad ]
http://ab-baba.persiangig.com/ab-baba3%20copy.jpg

1- روزنامه و هفته نامه هایی که محمد قوچانی و گروهش ( اکبر منتجبی - اعظم ویسه - رضا طهماسبی - احسان ابطحی - گلاب پارسا - نفیسه زارع کهن - مریم شبانی - رضا خجسته رحیمی - رضا زندی - محمد طاهری - کیوان و کاوه فضل اللهی - محمود مولایی - امید کریمی - محسن آزرم - آرش نصیری - مجید رئوفی - آمنه شیر افکن و ... - اسمشان را آوردم تا ادای حرمتی کرده باشم ) آن را تحریر می کنند فوق العاده اند ، از مرحومان اعتماد ملی و شهروند امروز گرفته تا مجله زندگی ایران دخت و این روزها نو عروس سیاسی - اجتماعی ایران دخت

2- این نوشته مربوط به چند روز پیش بود که تقارن زمانی اش با یادداشت " فرع مقدم بر اصل " ، آن را به تاخیرانداخت و چون همهمه و فضای ایجاد شده پس از برنامه 90 انعکاس بیشتری داشت ، این نوشته به تاخر افتاد .

3- سه هفته ای است که یادداشت های محمد قوچانی با عنوان خبر نگار - سردبیر در ایران دخت چاپ

می شود ، یاداشت سردبیر شماره 42 هم مثل دو شماره پیش هر چند موجز و از هر دری سخنی بود اما مرا به ذوق آورد ( شما را نمی دانم ) .

4 - این تعریف ها را سردبیر و گروهش نوشتم تا هم حد توقع من به عنوان مخاطب را بدانید و هم به اصل موضوع برسیم .

5- یادداشت آغازین محمد قوچانی گلایه ای بود محتاطانه از اینکه چرا جا برای میانه روی نیست و چرا از هم عبور می کنیم و طاقت یکدیگر را نداریم ، از امام ، رهبر ، از اصلاح طلبی ، از اصول گرایی ، از قانون و ...چرا عبور می کنیم و چرا به هم بی اعتماد شده ایم . محمد قوچانی در چنین فضایی میانه روی را مشی خود و مجله اش می خواند و بیمی ندارد اگر او را محافظه کار بخوانند و پس از این یادداشت در یکی از تیترهای بعدی ناراحتی اش را از مسدود شدن شبکه های تحلیلی و سیاسی ماهواره بیان می کند و آنگاه از آن می نالد که چرا فقط شبکه هایی چون محبت و فارسی 1 در این فضا به راحتی دریافت می شوند و بعد به این اوضاع گلایه دارد که چرا در شبکه های ماهواره جایی برای موسیقی سنتی نیست اما به شبکه های مبتذلی چون PMC و MI tv ( دقت نفرمدید ! شبکه های مبتذل !! ) مجال حضور می دهیم ؟

مطلب را به گمان اشتباه نوشتاری دوباره خواندم ولی چنین نبود و استفاده از صفت مبتذل از زبان نماد روزنامه نگاری حداقل این چند سال ، بر حیرتم افزود ، محمد قوچانی چند خط پیش بر طبل محافظه کاری می کوبد و چند خط بعد نعل وارونه بر رادیکالیسم می زند ( نعل وارونه ورد نوشته های محمد قوچانی است که از خودش وام گرفتم ) .

6 - گمان می کنم عصاره تفکر اصلاح طلبی و روشنفکری از مشروطه تا کنون ، احترام به دیدگاه های مختلف است هرچند مخالف آن باشیم و همین ملزممان می کند نقد کنیم و حتی تند هم نقد کنیم اما حرمت ضایع نکنیم .

7- کمتر مخاطب ماهواره ای را می توان یافت هر از گاهی هوای تماشای کلیپ های موسیقی ایرانی ماهواره به سرش نزده باشد و صد البته حکم به قطعیت ابتذال لزوما نمی تواند تعمیم به کلیت این شبکه ها باشد و نیز نمی توانیم انکار کنیم که بسیاری از همین ترانه ها زمزمه های تنهایی ما هستند و بی اغراق زمزمه تنهایی بسیاری روشنفکران و شاید خود محمد قوچانی !

این نوع موسیقی وظیفه ای برای به فکر واداشتن مخاطب ندارد و قرار نیست مخاطب پس از آن به اندیشه کلمات و فلسفه های نهفته در پس آن بشیند ( و چنین توقعی است که سوء تفاهم می آورد ) بلکه کارکرد آن تنها سرگرم بودن در همان لحظه است ( البته بعضی به فکر وا می دارد کما آنکه نمی توان به راحتی برخی ترانه های سرایندگانی چون ایرج جنتی عطایی ، اردلان سرافراز ، شهیار قنبری و ... بشنویم و به آن فکر نکنیم و یا ملودی ها و آهنگ های کسانی چون مرحوم واروژان ، زنده یاد بابک بیات ، فرید زلاند و ... را سرسری گوش کنیم و خاطرات خود را با صدای کسانی چون حمیرا ، گوگوش ، ابی ، داریوش و ... زنده کنیم و آنها را مبتذل بخوانیم و گمان می کنم این صفت غیر منصفانه بکار برده شد .

8- اگر صفت ابتذال برای برخی برنامه های صدا و سیمای ایران استفاده می شد آنچنان تعجب نمی کردم چنانچه افتراق دو واژه رسانه و ملی در این ترکیب اضافی چنان واضح است که می توان آن را گواه این مدعا گرفت کماآنکه صدا و سیما در نقش دوستی با موسیقی ملی ناجوانمردانه رل جلاد را بازی می کند ، آیا در چنین اوضاعی می توان از ماهواره گلایه کرد ؟

اصلا آیا رسانه به زور ملی ما توانسته و یا اصلا خواسته تار و تنبک و تنبور را به خودمان بشناساند که حالا نوبت جهانیان باشد ؟
آیا هنوز خودمان درویش خان و صبا و نورعلی برومند و حبیب سماعی و هرمزی و فروتن وحتی استاد شجریان را درست شناخته ایم که بخواهیم به دیگران معرفی شان بکنیم ؟
گمان می کنم هر گاه تداعی تصویر گل و زنبور را در پی شنیدن نوای تار و تنبور از ذهنمان پاک کردیم آنگاه تازه ذهنمان آماده شنیدن موسیقی است و آیا تداعی چنین تصویر ناهمگونی جز با تلاش 30 ساله رسانه مدعی ملی ما میسر بود ؟
جناب قوچانی عزیز ابتذال موسیقی روی آنتن های UHF و VHF لانه کرده و گرنه تکلیف مخاطب با هات برد و نایل ست که معلوم است .
اشکال کار را نه در بودن شبکه ای چون PMC و MI tv باید دید که در فقدان شبکه ای چون MEZZO برای موسیقی سنتی باید جستجو کرد ، جا تنگ کردن برای آن شبکه ها و تنگ نظری به آنها و حکم به ابتذالشان دادن چاره نیست بلکه باید جداگانه به فکری جایی برای موسیقی سنتی باشیم و با نبود شبکه ای چون PMC یقینا اوضاع موسیقی سنتی ما بهتر نخواهد شد .

9- فیلم توقیف شده سنتوری شاید توصیف مناسبی بر این اوضاع باشد ؛ سکانس حضور علی در خانه مادری و پدری اش ، خانه ای با آن همه وسعت که هم می شد جایی برای روضه باشد و هم موسیقی در آن حفظ شود ، علی بلورچی ( همان علی سنتوری خودمان ) اما به جرم داشتن ساز و وسیله حرام از خانه طرد
می شود ؛ موسیقی ای که در خانه خود حتی غریب مانده !!!

آیا کدام پشتوانه حمایت می کند تا شجریانمان را به دنیا نشان دهیم و به به چه چه اش بکنیم ؟ و ما تنها
بی پشتوانه بیم از آن هم داریم که بخواهند عصاره یک قرن موسیقی مان را به زندان بیفکنند .
آیا دیگر حتی می شود دم از حمایت زد و طلب هواداری کرد ؟

وقتی صاحبان قدرت تحمل نسل جدیدی چون همای و نامجو را با تمام جوانی و قابلیت انعطاشان نمی کند ، تحمل نسل شکل گرفته ای چون استاد شجریان که سنی از آن می گذرد را خودتان حدس بزنید ، در چنین شرایطی آیا تاختن به شبکه موسیقی ماهواره ای آیا امیدی به دست می دهد ؟
من می گویم نه و می گویم آقای قوچانی شما چرا !
پی نوشت :
من نه وکیل PMC هستم و نه نماینده قانونی MItv ، و دیگر آنکه به ندرت پیش می آید که بخواهم و یا بتوانم آن ها را تماشا کنم ، پس موضعی در قبال آنها ندارم ، این را نوشتم تا تا یادداشت را با شائبه دفاع از آن شبکه ها تنزل ندهیم که موضوع نقد چیز دیگریست .

[ یکشنبه بیستم دی 1388 ] [ 21:57 ] [ farhad farzad ]
تیترهای روزنامه ها و نشریات و وبلاگ های این هفته به خوبی می تواند نشانگر خوی رسانه ای جامعه ما باشد ، تیتر هایی همچون : " افشا گری دادکان پس از 3 سال و نیم " ، "بالاخره فردوسی پورزهر خودش را ریخت " ، "دادکان دل را به دریا زد و اسم خاتمی و صفایی فراهانی را آورد " و ... .
نمیدانم برنامه ورزشی 90 این هفته را دیده اید یا نه ؟
میهمان ویژه این برنامه دکتر محمد دادکان به عنوان رییس پیشین فدراسیون فوتبال بود که از دوره مدیریت خودشان و پس از آن سخن گفت .
عنوان اصلی تیتر های روزنامه ها ( حتی تیتر یک روزنامه ای سیاسی مثل اعتماد ) و وبلاگ ها و سایر نشریات تقریبا از صحبت های پیش آمده در این برنامه وام گرفته شده بود .
در این نوشته نمی خواهم حرفی از ظرفیت گروه نقد شونده بزنم چرا که ظرفیت و قابلیت این جریان طی سال های اخیر حد اقل به اثبات رسیده است  ، پس بحث این یادداشت بیشتر به گروه موافق این گونه بحث ها در رسانه باز می گردد  ، همان گروهی که انعکاس جامعه اصلاح طلب هستند  ، همان گروه که قاعدتا باید پس از برنامه به تفکر می نشستند و  وضعیت را
می سنجیدند  ، همان گروه که چنین نکردند ! همان گروه که تحلیل این صحبت ها کمترین کاری بود که می توانستند انجام بدهند ، همان گروه که کارایی گفت و گو را تا حد کینه ای سیاسی فرو کاستند .

آیا واقعا دکتر دادکان پرده از رازی برداشتند که تا کنون کسی به آن نیاندیشیده بود ؟
شک نکنید که اینگونه نبود و یقینا هر یک از من وشما تا به حال به این مسئله فکر کرده بودیم ، دادکان از اوضاع نا بسامان فدراسیون حرف هایی می زند اما مطبوعات ( به ویژه اصلاح طلب ) آنچنان تحلیل و واکاوی از آن ارائه می کند و هر که برنامه را ندیده است گمان می کند برنامه ای را از دست داده که تکرار مشابه  آن دیگر در صدا و سیما ممکن نیست .
آیا واقعا ظرفیت جامعه در همین اندازه است ؟
البته این پرسشی است که بحث اصلی این نوشته بدان باز می گردد .
همیشه این دغدغه را داشته ام که حساسیت های اعمال خطوط قرمز از کجا نشات می گیرد و گمان میکنم واکنش های نسبت به این برنامه ( آن هم برنامه ورزشی و غیرسیاسی ) می تواند پاسخ خوبی برای این سوال باشد چرا که چنین همهمه و فضا سازی است که این توقع را برای صاحبان قدرت و رسانه های دولتی پیش می آورد که طرح چنین برنامه هایی احتمالا به صلاح مخاطب نباشد و به بیان دیگر خطوط قرمز رسانه ای محصول همین انعکاس ها و واکنش های مردم است و حذف اسامی و چهره های مختلف در پی همین انعکاس ها صورت می گیرد .
وقتی نشریات مدعی اصلاح طلبی  بیش از همه نسبت به آوردن اسم خاتمی در تلویزیون واکنش نشان می ددهند آیا دیگر چه توقعی از کیهان و رجا نیوز می توان داشت ؟
آیا شما به عنوان مخاطب این نوشته گمان می کنید فردوسی پور به قصد ریختن زهر خود به علی آبادی ، از دادکان دعوت کرده یا واقعا وظیفه رسانه ای خود را انجام داده ؟ و آیا واقعا گمان  می کنید عمل بسیار  شگفت انگیزی بوده اگر اسم  رئیس جمهمور 8 ساله ایران  در برنامه ای آورده شود ؟ و باز آیا آوردن اسم رئیس پیشین سازمان تربیت بدنی ( آنهم در بنامه تخصصی ورزشی ) بیشتر از اسم محمد رضا شاه پهلوی و رزم آرا و هویدا جنجال سازی خواهد داشت ؟
اگر پاسخ مثبت است بهتر است یک بار دیگر به حقیقت ظرفیت جامعه و آرمان آن بنگریم تا تفاوت را احساس کنیم و اگر پاسخ منفی است بهتر است کارکرد منفی برخی نشریات فکر کنیم که چگونه عاملی می شوند ( هر چند ناخودآگاه - که البته وصف ناخودآگاه را در مورد رسانه ای که ادعای جامعه سازی دارد نمی توان پذیرفت ) تا جریان اطلاع رسانی این گونه با خط قرمز مواجه شود .
آنچه مسلم است این ظرفیت مخاطب است که در بسیاری موارد می تواند حدود خط قرمز را در رسانه ( حتی رسانه ای وابسته مثل صدا و سیما ) معلوم کند و سخن آخر آنکه به گمان من این برنامه می توانست پیش در آمد بسیار خوبی برای رسیدگی جدی به اوضاع فدراسیون فوتبال باشد که البته این هدف در های و هوی رسانه ای و جنجال های آوردن اسم خاتمی و صفایی فراهانی و ... گم شد وچنین بود که فرع بر اصل مقدم شد وهیچ کس نفهمید .

[ جمعه هجدهم دی 1388 ] [ 16:18 ] [ farhad farzad ]
این روزها که می گذرد ، هر روز بیشتر مطمئن می شوم که هیچ چیز در جهان به ارزش آزادی نیست ، هیچ چیز جای آزادی خواهی را نمی گیرد و هیچ تقدسی به تقدس آزادی نیست .
میگوئید چرا ؟ بیائید از اول اتفاقات را مرور کنیم تا بدانیم چرا

انتخابات ( نمی گویم کودتا که نگویند یک طرفه نوشته ای ) پر سر وصدا و البته مشکوک 88 ( نمی گویم شک عین یقین که نگویند یک طرفه نوشته ای ) انجام شد اعتراضات مردم پیامد آن بود ، رسانه های هوادار دولت دست به یکی شدند و خواستند آن را بی عیب بخوانند و نشد ، گفتند به حرمت شان ریاست جمهوری و به اعتبار این مقام سکوت کنید ، که بدتر شد ، گفتند قانون می گوید تخلفی در کار نبوده و این هم سندش که در دست شورای نگهبان است
( نمی گویم شاهد بی طرف نبود که نگویند یک طرفه نوشته ای ) ، باز بدتر شد و اعتراض آرام نشد ، دستاویز بعدی حفظ وحدت ملی بود و گفتند این دعوای خانوادگی است ( و عجب دعوای خانوادگی عجیبی که تمام زندان ها شکنجه هایش مال خانواده ما بود ) و برای آنکه دشمن ( هنوز نفهمیدم دشمن کیست ؟ کجاست ؟ اصلا هست ؟ و چه دشمنی است که فقط دشمن ملت شریف ما و حکومت شریف تر ماست ؟ ) شاد نشود و وحدت ملی حفظ شود دست به دست هم بدهیم و سکوت کنیم و بگذریم ( شتر دیدی ندیدی ! مگر می شود ؟ ) در کنار همه این راه حل های مسالمت آمیز البته راه حل اصلی و بنیادی بگیر و ببند و بزن و بکش البته اعمال می شد که از این هم می گذریم .
اولین جمعه پس از انتخابات ، آیت الله خامنه ای خطیب نماز جمعه بود و بی تعارف همه گمان می کردند حرف های او فصل الخطاب خواهد بود و حد اقل آنکه اگر کسی مخالف هم باشد احتمالا جرات نخواهد کرد مخالفت خود را علنی کند اما باز فهمیدم آزادی و آزادی خواهی ارزشی فراتر دارد و چنین بود که اعتراض بیشتر شد .

زندان ها پرتر شدند اما آزادی آنقدر ارزش داشت که کسی از آن دست نکشد و جای هر زندانی را چند نفر دیگر پر کند .
عکس آیت الله خمینی ( نمی گویم ماجرایش از خود حکومت آب می خورد که نگویند یک طرفه نوشته ای ) پیرهن عثمان شد تا سوژه ای تازه به دست عاملان زور بیفتد تا حساب معترضین ( گفتند آشوبگران ) از حساب دوستداران امام جدا شود اما انگار آزادی مهم تر است از همه اینها.
عاشورا شد و چه چیزی برای حکومت بهتر که بهانه ای چون امام حسین (ع) داشته باشد و به اسم امام حسین زدند و بستند اما سود نکرد که امام حسین هم برای آزادی جنگید و ما نیز از او همین را آموختیم و باز مطمئن تر شدیم که تقدسی بالاتر از آزادی نیست و امام حسین هم به همین هدف بود .
رئیس جمهوری ، قانون ، وحدت ملی ، شادی دشمن , سخنان فصل الخطاب رهبری , عکس آیت الله خمینی و ظهر عاشورا یکی یکی به دست جناح قدرت ابزار شد و هیچ یک برایشان سودی نکرد و تنها مارا مطمئن کرد که هیچ چیز در این جهان به ارزش آزادی نیست حتی با هزینه ای بسار سنگین تر از این .
[ شنبه دوازدهم دی 1388 ] [ 22:26 ] [ farhad farzad ]

نقل است زمانی قاتل عثمان نزد امام علی می رود تا او را از مرگ عثمان خبر کند و خوشحالش کند ، امام علی برخورد بسیار تند و خشمناکی با او می کند و هنگامی که آن فرد علت خشم امام را جویا می شود امام می گوید عمل تو باعث شد تا خلیفه کشی باب شود .

این ماجرا حتی اگر ساختگی هم باشد ( این سال ها آنقدر حدیث و روایت و داستان تازه از امام و پیامبر ساخته می شود و تبدیل به قال باقر و قال صادق و ...می شود که تعجب اور است ، آخرین شاهکار این جعل و تحریف ها را چند وقت پیش روی دیوار آب انار فروشی که به امام رضا نسبت داده شده بود دیدم :

" آب انار بخورید تا به بهشت بروید " - جل الخالق - و بد نیست که بدانیم میان صدها هزار حدیث موجود ، تنها چیزی اندازه 120 تا 150 تای آن بین تمام مسلمان ها متواتر و قطعی است ) نکته ای بسیار مهم در آن است و آن نگرانی امام علی از تعدی به خلیفه یا خلیفه کشی است .

این ماجرا را اگر در سالهای اخیر کشور کمی بررسی کنیم گمان می کنید به چه نتیجه ای می رسیم ؟
در سی سال گذشته بی شک هیچ نهادی به اندازه خود جمهوری اسلامی نتوانسته از اعتبار روحانیت و مرجعیت بکاهد ، ایت الله شریعتمداری و ایت اله خوانساری که هر دو مرجع تقلیدند اولین گروه ریزشی بلند پایه هستند و حکومت از هیچ تلاشی فرو گذار نیست تا از شان و اعتبار آنها چیزی نماند.
کدام اتفاق را می شناسید که به اندازه پخش اعتراف آیت الله خوانساری در نزول جایگاه مرجعیت تاثیر گذار بوده است ؟
برخورد مشابهی از نوع همان برخورد های پیشین این بار با آیت الله منتظری انجام می شود و آیا این چیزی است غیر از باب کردن توهین به مرجع تقلید ؟
به دنبال همان اتفاق این بار تصویری از تلویزیون پخش می شود که کنار یک دیوار عکس پاره شده امام خمینی را نشان می دهد و خود تلویزیون هم پس از آن فریاد وا اماما سر میدهد ( اصلا بحثی در ساختگی بودن یا حقیقی بودن تصویرندارم و این بماند برای بعد هر چند جای بحثی نمی ماند هنگامی که صدا و سیما مدتی است برنامه هایش را با فرض نادانی مخاطب می سازد )
من اصلا فرض را بر آن می گیرم که این تصویر کاملا مستد بوده ، آیا چنین فرضی توجیه مناسبی است برای پخش این تصویر ؟
بحث در این مسئله است که اشتباهات مکرر و مداوم حکومت بیشتر از آنکه به ضرر مخالفین حکومت باشد(خوشبختانه ) متوجه خود حکومت خواهد بود و حد اقل نتیجه اش آن خواهد بود که اهانت به راس حکومت توسط صدا و سیما رسانه ای شده است ، با چنین حساب ساده ای می توان پی برد که چنین اقدامی شاید اعتراض به پاره شدن عکس امام باشد ولی در حقیقت چیزی نیست جز ابزار سود و منفعت یک جریان سیاسی خاص .
هر چند حکومت با پخش این تصویر می خواهد منفعتی در جهت سیاست های تعیین شده اش ببرد اما در عین حال پیش از آنکه ضربه ای به جنبش اعتراضی مردم فرود آید ، جایگاه و شان امام خمینی دستکاری خواهد شد و هدف بعدی این اشتباه ، ایت الله خامنه ای خواهد بود ، کما آنکه این اتفاق هم می افتد و در پی این اعتراضات اولین بار است که عکسی از آیت الله خامنه ای آتش زده می شود و یا تصویر چاپ بزرگ وی از بیلبورد خیابان به زیر کشیده می شود ، اتفاقی که شروع آن را نباید در جنبش سبز و اعتراضات اخیر دنبال کرد بلکه ریشه اصلی آن را در سیاست های رفتاری حذف و توهین های قبل باید جست و جو کرد ، کاری که توسط مخالفین و منتقدین سرسخت خارج از کشور حتی با چنین صراحتی انجام نشده بود .
اگر تصور کنیم قرار است برنامه ای تلویزیونی مثلا با عنوان نقد امام خمینی در یکی از تلویزیون های منتقد خارجی مثلا توسط یکی مثل بهرام مشیری یا داریوش همایون و از این دست افراد ساخته شود احتمالا برنامه ای است محدود به بحث و گفت و گو در باره تصمیمات امام و میزان اشتباهات ایشان و یقینا تلاش می کنند اشتباهات بیشتری بیابند همین جور که مسایلی چون اعدام های بی قاعده اوایل انقلاب یا تصمیم ادامه جنگ توسط امام همیشه بحث داغ این دسته بوده است ، این گروه خب تفکرشان معلوم است و سالها نیز چنین بوده و توقعی نیز در طرفداری امام از آنها نمی رود و تکلیف مخاطب نیز با آنها روشن است اما مسئله عجیب در اینجاست که تلویزیون ما با نام حمایت از امام و حفظ دستاوردهای ایشان نعل وارونه به میخ می کوبد و از رادیکال ترین اپوزیسیون در تخریب امام خمینی تند تر میرود وچنان اصراری به به تکرار این اتفاق دارد که سر سخت ترین مخالف حکومت ندارد ، در چنین فضایی بعید نیست شاهد پیام خسته نباشید و تبریک به صدا و سیما از سوی تلویزیون های ماهواره ای مخالف حکومت هم باشیم .

[ سه شنبه یکم دی 1388 ] [ 23:53 ] [ farhad farzad ]
" رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود "


( چند روز نیستم دوباره با دست پر بر می گردم )

[ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ] [ 19:36 ] [ farhad farzad ]
تاکید سید حسن خمینی بر باب باز اجتهاد و اصرار وی بر اینکه نباید باب باز اجتهاد تعطیل بشود چندان به مذاق خیلی ها خوش نیامد و  نمود عملی دیدگاه وی درمخالفت با تاسیس مرکزی به عنوان متولی آثار امام بود , چرا که وی معتقد بود تاسیس چنین مرکزی امکان نگاه یک جانبه و متعصبانه به آرای امام را پیش می آورد و دیگر آنکه امکان تفسیر حکومتی از این آرا بسیار زیاد است .

دیدار با اعضای سازمان مجاهدین و پس از آن دلجوئی از خانواده های آسیب دیده وقایع پس از انتخابات ریاست جمهوری , و بدتر از تمامی اینها نایستادن وی در کنار محمود احمدی نژاد در نماز روز عید فطر , احتمالا می تواند آغاز جدی فتح پرونده ای برای سید حسن خمینی باشد کما آنکه پس از دیدار با اعضای سازمان مجاهدین پرونده ای ضمنی توسط حسین شریعتمداری در روزنامه کیهان برای وی باز شده بود .

سید حسن خمینی با موقعیت خاص خانوادگی خود به عنوان نوه امام خمینی ( ره ) و نیز شخصیت ذاتی و درونی میانه رواش , مدت هاست از سوی طیف های مختلف سیاسی مورد احترام بوده و نقش میانجی را به خوبی ایفا کرده است , در چنین شرایطی اما احتمال انزوای اجباری و ناخواسته برای نوه امام ( ره ) چندان دور از ذهن نخواهد بود .

[ چهارشنبه یکم مهر 1388 ] [ 18:6 ] [ farhad farzad ]
.: Weblog Themes By Pichak :.